فردوسی-سوفرا

سوفرا کیست؟

سلام.از اینکه سایت  سوفرا  را، برای پاسخ به سوالات خود انتخاب کردید خوشحال هستیم . با محمودی همراه باشید.

سوفرا دلاوری شیرازی، در دوران ساسانی

در این نوشته ما با جست جو، فقط مطلب زیر را پیدا کردیم تا بتوانیم با استناد به آن، نام سایت خود را معرفی کنیم. و اما به طور خلاصه، سوفرا نام یک قهرمان در داستانهای شاهنامه است. همین طور که در ادامه هم می خوانید

سوفرا در شاهنامه

در شاهنامه، شیراز در دوره ساسانى قهرمان‏ ساز است و این قهرمان دلاور “سوفرا“ست که نامش در نسخه هاى مختلف شاهنامه، به صورتهاى “سرفرا”،”سوفرا”، “شوخان“، “سرخوان”، “سرخاب“” سرخاب” ،”سهراب” ، و “سغرا”، ” سوقرا” هم ضبط شده است.( خالقی مطلق ۶۳۸/۷) اگرچه ولف جز “سوفرا” و “سوفراى” را در فرهنگ خود نیاورده است، ولى یوستى صورت “سوخرا” را براى این نام برگزیده و “سرخوان” را نیز صورتى دیگر از این نام دانسته است. ابوحنیفه دینورى این نام را “شوخر” ضبط کرده است.

 

به نظر مى رسد شکل پهلوى آن سوخرگ باشد یا .Sokhrai کریستن‏سن نیز صحیح کلمه را Sohhra مى داند و مى نویسد که او “از تخمه کارن و مسقط الرأسش بلوک اردشیر خوره، واقع در پارس بوده است.”

کریستن‏سن مى افزاید: “در عهد پیروز ساسانى، مقتدرترین نجباى ایران دو تن بودند: یکى زرمهر یا سوخرا از خانواده بزرگ قارن. که اصلا شیرازى و حکمران سکستان بود و لقب “هزارفت” داشت…” و فردوسى هم درباره سوفرا مى گوید که او پارسى دلاورى بود از شیراز که پدرش قارن نام داشت، پیروز ساسانى چون به نبرد با ترکان شتافت، بلاش را به نیابت پادشاهى منصوب کرد و سوفرا را نیز به دستورى بلاش، برگزید؛

 

 


سوفرا از زابلستان به مرو شتافت و به خوشنواز، فرمانرواى هیتالى، نامه نوشت و او را به نبرد فراخواند و خود از مرو به کشمیهن رو نهاد و با سپاه خوشنواز روبرو گشت، سوفرا خوشنواز را تیغى زد ولى خوشنواز جان به در برد و به سوفرا پیشنهاد آشتى داد و سوفرا به خاطر ر هایى گرفتاران ایرانى این درخواست را پذیرفت و خوشنواز قباد و دیگر امیران ایرانى را آزاد کرد.

 

سوفرا

سوفرا


 


ثعالبى، رفتن سوفراى را به فارس نتیجه توطئه قباد مى داند و مى نویسد: “قباد به منظور دور کردن سوفرا از دربار، او را به حکومت فارس برقرار و بدان ایالت اعزام داشت”، ولى بلعمى از دور شدن سوفراى از درگاه سخنى نمى گوید و مى نویسد: “قباد سوفراى را خلیفه کرد و گفت تو را حق بر من واجب است که پدرم تو را استوار داشت و ملک به تو سپرد و دیگر آنکه خون فیروز را طلب کردى و آن خواستها همه بازستدى… سوفراى کار همى راند و شهرها بنا کرد و هیچ ملک چنان بنا نکرد از شهرها به حدود فارس و اهواز که وى کرد نام او “ایکان” (ارجان: طبرى) و هم در پارس شهرى بنا کرد نام آن شهر کازرون و حلوان نیز، او بنا کرد و شهرى دیگر به حدود خیلان، قبادآباد نام کرد و امروز قودیان خوانند و ترمذ نیز او بنا کرد و شهرى است در تسمیةالبلدان او بنا کرد و آن‏را “ورم” خوانند و نیز آن‏را قبادیان خوانند، بر لب جیحون پس چون از ملک قباد، پنج سال بگذشت، سوفراى همان کار همى داشت. مردمان و سپاه بر وى گرد آمده بودند و هیچ کار آن مملکت به دست قباد نمانده و سوفراى خود هیچ کار بدو دست بازنداشته بود. قباد آن ذل بر نتوانست داشتن و او را بند نمى توانست کردن که همه سپاه سوفراى داشت.” فردوسى در کیفیت دلگیرى قباد از سوفراى آورده است که چون سوفراى در پارس خود را “شاه‏نشان” مى خواند و از قباد فرمان نمى برد و از مردمان باژ مى گرفت و پارسیان مطیع او شده بودند در نتیجه سعایت رازداران، قباد در اندیشه نابودى او افتاد تا بتواند قدرت پادشاهى خود را اِعمال کند؛

 


فردوسى، در ادامه داستان، چنین مى گوید که قباد براى نابودى سوفراى به راى‏زنى پرداخت و سرانجام بر آن شد تا شاپور رازى را که از خاندان مهرک و با سوفرا دشمن بود، از رى فراخواند و نامه‏اى درشت به وسیله او به سوفرا نوشت و با شاپور و سپاهى به شیراز فرستاد، اما سوفرا چنان بزرگوار و جوانمردانه با او روبرو شد که از قهرمانى بزرگ چون وى شایسته بود و همین امر سبب شد که ساده به دام دشمن درافتد:

 


دینورى، در اخبارالطوال نحوه دستگیرى و کشتن سوفرا را به نحوى دیگر بیان مى کند و مى نویسد که چون قباد، کمر به قتل سوفرا بست، شاپور رازى را که از فرزندان مهران بزرگ و عامل او بر بابل و خطرنیه بود به درگاه فراخواند و راز خویش را با وى در میان نهاد و او را مأمور کشتن سوفرا کرد: “روز بعد شاپور نزد قباد آمد، دید شوخر (سوفرا) در خدمتش نشسته است، شاپور از طرفى که شوخر نشسته بود، سوى قباد رفت، شوخر اعتنایى به شاپور ننمود، شاپور طنابى را که در دست داشت به گردن شوخر انداخت و آن‏را به گردنش پیچید و روى زمین کشانید تا از مجلس بیرون برد و با قیدى آهنین مقید نمود و به زندانش افکند و قباد به قتلش فرمان داد و به قتل رسید.”

ثعالبى، همانند فردوسى، سعایت اطرافیان قباد را دلیل کشته شدن سوفرا مى داند و نحوه مرگ و دستگیرى او را نظیر شاهنامه ذکر مى کند و مى نویسد: “همین‏که سوفرا از دربار دور شد، معاندین و حسودان زبان به ذمّ او گشوده، به قصد خرابى کار و سقوط او از مقامى که داشت، تهمتها به او بستند و برخلاف حقیقت کارها به او نسبت دادند و شاه را به مخاصمت با او واداشته به خلع و بندش تحریض کردند.” بلعمى‏داستان دستگیرى سوفرا را مفصل‏تر بیان مى کند و پس از بیان مقدمات مى نویسد: “چون روز بود، سوفراى پیش قباد بایستاده بود. سپهبد درآمد و ایستاد و حدیث مى کرد. سپهبد (شاپور) با سوفراى حدیث درشت کرد، سوفراى جواب بازداد، سپهبد خشم گرفت و او را دشنام داد، سوفراى با وى جنگ کرد و قباد خاموش شده بود، سپهبد کمر بگشاد و به گردن سوفراى افکند و از پیش قباد، او را بیرون برد و به زندان کرد و سوفراى مردى پیر بود و سپهبد، جوان، و سوفراى با وى برنیامد و دیگرروز او را بکشت و قباد از سوفراى برست و کار ملک به خود گرفت.” فردوسى مى گوید چون زندانى کردن و مصادره اموال سوفرا شاه را خشنود نمى ساخت، سرانجام از بیم شورش یاران سوفرا، کمر به کشتن وى بست؛

 

اما ایرانیان چون از کشته شدن ناجوانمردانه سوفرا آگاهى یافتند به قیامى بزرگ دست یازیدند:

 


ثعالبى نیز به انتقامجویى یاران و دوستداران سوفرا از قباد، اشاره دارد و مى نویسد: “اعیان افسران از کشتن سوفرا و بیگناهى او و عملیات برجسته‏اى که کرده بود، قباد را تقبیح کردند و بر مسبّبین قتل او تاخته و همه را کشتند و چون از قباد و عملیات زشتش ترس و وحشت داشتند او را خلع کرده دستش را از سلطنت کوتاه و برادرش جاماسب را به پادشاهى اختیار کردند.”

بنابر شاهنامه و غرر ثعالبى و اخبارالطوال و تاریخ بلعمى، پس از دستگیرى قباد او را به دست پسر سوفرا که “زرمهر” نام داشت، سپردند تا هرسان که خواهد با وى رفتار کند.

اگرچه در بعضى متون “زرمهر” و “سوفرا” را یکى دانسته و “زرمهر” را نام “سوفرا” نوشته‏اند و کسانى چون ثعالبى از او سخن نگفته‏اند، اما فردوسى “زرمهر” را پسر سوفرا مى خواند و این قول هماهنگ است با آنچه دینورى در اخبارالطوال و بلعمى در تاریخ خود نوشته‏اند.

 

 


بنابر شاهنامه “زرمهر” با “قباد” به مهربانى و نیکى رفتار کرد و با او پیمان بست و سوگند خورد و قباد او را به رازدارى خود برگزید و تاج و تخت خود را مدیون او دانست،

 

* منبع: شاهنامه ،خالقی مطلق ، ابوالفضل خطیبی، جلد ۷، چاپ مرکز دایرة المعارف بزرگ اسلامی، تهران ،

 

دکتر منصور رستگار فسایی