هدف آفرينش

هدف آفرينش جلسه ۱

مقدمه

فرا رسيدن دهه مبارک کرامت را که با ميلاد مسعود کريمه اهل‌بيت ولي نعمت همه ما بلکه ولي نعمت همه شيعيان، حضرت فاطمه معصومه سلام‌الله‌عليها آغاز مي‌شود به پيشگاه مقدس ولي عصر اروحنافداه تبريک و تهنيت عرض مي‌کنيم و از خداي متعال درخواست مي‌کنيم که به برکت اين ايام مبارک و صاحبان اين ايام ما را مشمول عنايت‌هاي خاص خود و توجهات مولايمان امام زمان صلوات‌الله‌عليه قرار دهد و ما را از همه آفات و بليات دنيوي و اخروي حفظ فرمايد.
در جلسه قبل به اين نتيجه رسيديم که بحثي را درباره هدف خلقت آغاز کنيم و اشاره کرديم که آغاز کردن بحث از اين‌جا چه ويژگي‌ها و چه فوايدي دارد. ان‌شاءالله خدا توفيق مي‌دهد و چيزي بر زبان ما جاري مي‌شود که براي شنوندگان مفيد باشد. طرح اين سؤال که «انسان براي چه آفريده شده است؟» چند پيش‌فرض دارد. اگر بخواهيم به سؤالات مربوط به اين پيش‌فرض‌‌ها بپردازيم بايد مباحث عقلي فراواني را مطرح کنيم تا نوبت به مباحث نقلي برسد و بتوانيم از آن‌ها هم استفاده کنيم. اما پرداختن به همه آن مباحث مورد نياز نيست و شايد خستگي‌آور هم باشد. سعي ما اين خواهد بود که بيشتر از بيانات نقلي کتاب‌ و سنت استفاده کنيم و در ضمن به بعضي از پاسخ‌هاي عقلي ساده هم اشاره کنيم.

پيش‌فرض‌هاي سؤال از هدف آفرينش

وقتي مي‌گوييم: «چرا خدا ما را آفريده است؟» اصل وجود خدا در اين سؤال مفروض است. پيش فرض دومي هم که در اين سؤال وجود دارد اين است که افعال خدا غرض و حکمتي دارد. پس حتما اصل خلقت عالم هدفي حکيمانه دارد. در مرحله بعد نوبت به انسان مي‌رسد و اين سؤال مطرح مي‌شود که انسان به عنوان بخشي از اين پديده‌ها براي چه هدفي آفريده شده است؟
از ميان اين‌ پيش‌فرض‌ها از پرداختن به سؤال اول که درباره اصل وجود خداست صرف نظر مي‌کنيم؛ چراکه لازمه آن پرداختن به مباحث فلسفي و کلامي فراواني است و جاي اين چنين مباحثي در اين جلسه نيست. در اين جلسات سعي ما اين است که مباحثي مطرح شود که ارتباط نزديک‌تري به عمل دارند. ولي با توجه به کنجکاويِ خاصي که در جوانان امروز وجود دارد، ناچاريم به بعضي از اين سؤال‌ها اشاره‌اي داشته باشيم از جمله اين‌که: آيا واقعا ما مي‌توانيم درباره هدف خدا از خلقت سؤال کنيم يا نه؟ به خصوص با توجه به برخي از آيات و روايات که چنين معنايي را القا مي‌کند نظير آيه شريف ۲۳ از سوره انبياء که مي‌فرمايد: «لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْأَلُونَ؛ از کار خدا سؤال نمي‌شود و خداست که از ديگران سؤال مي‌کند.»

آيا مي‌توان از فعل خدا سؤال کرد؟

اين سؤال، سؤال ساده‌اي به نظر مي‌رسد؛ اما وقتي تاريخچه عقلي و کلامي آن را بررسي کنيم مي‌بينيم اين سؤال از صدر اسلام به صورت جدي مطرح بوده است و حتي در کتاب‌هاي علمي کلامي و فلسفي به عنوان يک مسأله مطرح شده که آيا افعال الهي معلل به اغراض هستند يا نه؟ آيا مي‌توان پرسيد که خدا به چه غرضي اين کار را انجام داده است يا طرح اين سؤال درباره افعال الهي بي‌جاست؟ در نحله‌هاي کلامي کساني قائل شدند به اين‌که اين سؤال درباره افعال الهي بي‌جاست و دليل عمده ايشان استناد به همين آيه شريف است که مي‌فرمايد: لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ. ولي اين سؤال به طور جدي‌تري در الهيات فلسفه مطرح شده و دو قول مختلف در آن‌جا وجود دارد. عده‌اي با اصرار زياد تأکيد کرده‌اند که طرح اين سؤال درباره افعال الهي صحيح نيست و عده‌اي ديگر هم در مقام تفصيل برآمده‌اند. بيان ساده‌تر اين است که بگوييم: درباره هر پديده‌اي به طور فطري دو سؤال به ذهن انسان مي‌آيد: يکي اين‌که چه کسي اين کار را انجام داده و ديگري اين‌که چرا انجام داده است؟ حال آيا اين دو سؤال را هم درباره افعال الهي مي‌توان مطرح کرد؟ جواب سؤال اول واضح است. اما درباره سؤال دوم برخي، استدلال‌هاي عقلي پيچيده‌اي ترتيب داده‌اند براي اين‌که نشان دهند اين سؤال درباره خدا غلط و محال است. زيرا اگر بگوييم خدا از افعال خود هدفي داشته و آن هدف ايجاب کرده است که خدا اين فعل را انجام دهد لازمه‌اش اين است که بگوييم خدا تحت تأثير آن هدف قرار گرفته است و آن چيز خدا را وادار کرده که اين فعل را انجام دهد. اما خدا تحت تأثير هيچ عاملي قرار نمي‌گيرد. پس اصلا چنين سؤالي غلط است. بحث‌هاي مفصلي در اين‌باره مطرح شده است که بنده فقط مي‌خواستم به گوشه‌اي از بحث اشاره‌ کنم تا عزيزان در بحث‌هاي اعتقادي و الهي اين سؤالات را فقط به صورت رسمي و براي پاسخ در امتحانات نخوانند بلکه کمي جدي‌تر با آن‌ها برخورد کنند.
براي دست‌يابي به يک جواب روشن صرف‌نظر از بحث‌هاي پيچيده فلسفي و عقلي، مناسب است مقداري درباره اين اصل که «کار عاقل هدف‌دار است» توضيح دهيم. طبعا ما با دقت در کارهاي خودمان اين اصل را درک مي‌کنيم و بعد ديگران را با خودمان قياس مي‌کنيم. ما وقتي يک کار ارادي را انجام مي‌دهيم اين سؤال به جاست که از ما بپرسند: چرا اين کار را انجام دادي؟ اما درباره کارهاي غير ارادي اين سؤال بي‌جاست. اما اين سؤال چگونه براي ما مطرح مي‌شود؟ زيرا ما مي‌بينيم که اگر هيچ انگيزه‌اي نداشته باشيم نمي‌توانيم کار عاقلانه‌اي انجام بدهيم و اگر کسي بپرسد چرا اين کار را انجام مي‌دهي جواب عاقلانه‌اي نداريم. حتي مي‌توان گفت: کارهايي که به ظاهر هدفي روشن ندارند با دقت معلوم مي‌شود که انگيزه خاصي براي انجام آن‌ها وجود دارد. مثلا شخص بي‌کاري بلند مي‌شود و به ظاهر، بي‌هدف شروع به قدم زدن مي‌کند و اگر از او بپرسند چرا قدم مي‌زني؟ جواب مناسبي ندارد. ولي حقيقت اين است که همين کار هم علت دارد. در حقيقت او از نشستن خسته شده و براي ايجاد تنوع و نشاط شروع به حرکت مي‌کند. از اين‌رو مي‌گوييم: هر عاقلي براي کار خود بايد انگيزه داشته باشد. اين علت غايي است. به بيان ديگر ترجيح بلامرجح در افعال اختياري، عقل‌پسند نيست. با توجه به اين‌که علم و حکمت خداوند فوق همه عاقلان عالم است جاي اين سؤال هست که پرسيده شود: اولا اصلا خدا چرا عالم را خلق کرد و ثانيا چرا با اين کيفيت‌ خلقت را سامان داد؟ برخي با استناد به اين آيه شريفه که مي‌فرمايد: لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، گفتند: «اين‌گونه سؤال‌ها درباره خداوند غلط است و در اين‌جا بايد سکوت کرد و باب اين‌گونه سؤالات را بست!» اين اشخاص با اين سخن مي‌خواهند خود را راحت کنند؛ در حالي‌که معناي سؤال در اين آيه «مؤاخذه» است نه پرسش از حکمت کار خدا. در هنگامي که خداوند خبر از خلقت جانشين بر روي زمين را به ملائکه داد آن‌ها گفتند: أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا؛۱ و خداوند نگفت: چرا سؤال مي‌کنيد؟ سؤالي که شايسته نيست درباره خداوند مطرح کرد، سؤال به عنوان بازخواست و طلب‌کاري است. اين آيه در مقام بيان چنين معنايي است.

معناي غرض الهي

براي بيان جوابي ساده به پرسش از غرض افعال الهي، مي‌گوييم: اگر منظور از غرض، نفعي است که به فاعل عايد مي‌شود مثلا خستگي او را برطرف کند، او را از تنهايي در مي‌آورد، خدمتي به او مي‌شود، لذتي مي‌برد و … در اين صورت حق با کساني است که گفتند: افعال الهي اغراض ندارند؛ زيرا خداوند هيچ نيازي ندارد. در دعاي بعد از زيارت جامعه ائمة المؤمنين آمده است: ابْتَدَعْتَهُ لا مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ لا عَلَى شَيْ‏ءٍ وَ لا فِي شَيْ‏ءٍ وَ لا لِوَحْشَةٍ دَخَلَتْ عَلَيْكَ إِذْ لا غَيْرُكَ وَ لا حَاجَةٍ بَدَتْ لَكَ فِي تَكْوِينِه؛۲ خداوندا! تو از اين‌که خودت تنها بودي وحشتي نداشتي. تو ناراحت نبودي که چرا کسي نيست با آن انس بگيري. خداوند در ذات خود آن چنان بي‌نياز است که هر کمالي‌ را به طور بي‌نهايت داراست. او کمال بي‌نهايت است و هيچ نقصي ندارد.
مرحوم آقا شيخ عبدالحسين اصفهاني در حاشيه کفايه مي‌فرمايد: خداي متعال در ذات خود ابتهاج بذاته دارد به اين معنا که خدا در ذات خود از ذات خويش، بي‌نهايت لذت مي‌برد و جايي براي لذت ديگري نيست (ابتهاج ذاته بذاته في مقام ذاته). تعبير ديگري که اهل معقول به کار مي‌برند اين است که مي‌گويند:‌ خداوند هدفي خارج از ذات ندارد.
اما اگر منظور از داشتن هدف و غايت براي کار يعني کار حکيمانه انجام دادن و نداشتن غرض يعني کار گزافي انجام دادن، در اين صورت، غرضي که براي حکيمانه بودن کار خدا لازم است بازگشت به همان کمال ذات خداست.

من نکردم خلق تا سودي کنم                                    بلکه تا بر بندگان جودي کنم

در اين معنا هدف خلقت نفعي است که عايد ديگران مي‌شود به اين معنا که اين ذات به گونه‌اي است که اقتضاي بهره دادن به ديگران را دارد. به عنوان تشبيه بسيار ناقص مي‌گوييم: اين ذات مثل خورشيدي است که اقتضاي نورافشاني دارد. البته خورشيد بي‌اختيار، و خداوند با اختيار خود نورافشاني مي‌کند. او نور است (الله نور السماوات والارض).۳ اما نورافشاني او اختياري است. چون اين کار را دوست دارد انجام مي‌دهد نه اين‌که چون نياز دارد. دوست داشتن او هم عين ذاتش است و حالتي عارضي براي ذات او نيست. همان‌طور ‌که علم خدا عين ذات اوست اين محبت هم عين ذات اوست. او افاضه کردن و رحمانيت را دوست دارد و چيزي او را وادار به اين کار نمي‌کند. عقل مي‌تواند اين لازمه ذات خدا را درک کند و گرنه حکم کردن بر خدا معنا ندارد. اگر گفته مي‌شود: عقل حکم مي‌کند که بايد خدا چنين و چنان کند اين‌ تعبيري مسامحه‌آميز است، و گرنه عقل کيست که در مقابل خدا حکم کند. کار عقل ادراک است. اگر عقلِ کاملي باشد و به برکت وحي و هدايت انبيا رشديافته و پرورش‌يافته‌ باشد مي‌تواند درک کند که لازمه ذات خدا با آن کمالات بي‌نهايت اين است که افاضه کردن به ديگران را دوست داشته باشد.
پس جواب ساده اين سؤال که «آيا کار خدا هدف دارد؟» اين است که اگر مقصود از هدف چيزي خارج از ذات خداست که عايد او شود به اين معنا کار خدا هدف ندارد و اما اگر هدف طوري طرح شود که برگردد به اين‌که خدا فيض رساندن به ديگران و خدمت به ديگران را دوست دارد و خداوند خود نيازي ندارد ولي دوست دارد بندگاني باشند تا از رحمت او استفاده کنند به اين معنا مي‌شود گفت: افعال الهي معلل به اغراض است. اغراضي که به ذات خدا برمي‌گردند. گاهي در کتاب‌هاي معقول از اين معنا اين‌گونه تعبير مي‌کنند که: در مجردات و به خصوص در مقام ذات الهي، لمّ فاعلي و لمّ غايي يکي است.

اهداف خلقت در بيان قرآن

خداوند در قرآن براي افعال خود اهدافي را بيان مي‌کند به خصوص درباره خلقت انسان آيات متعددي وجود دارد که با آهنگ‌هاي مختلف، هدف خلقت انسان و چرايي کيفيت خلقت عالم به شکل موجود را بيان مي‌کنند. خداوند خود توضيح مي‌دهد که من چرا عالم را خلق کردم، چرا شما را خلق کردم، چرا عالم را به گونه‌اي خلق کردم که براي شما جاذبه داشته باشد، چرا شما را به گونه‌اي خلق کردم که در شما اختلافات طبيعي وجود داشته باشد و … پاسخ همه اين چراها در قرآن بيان شده و ما مي‌توانيم همه اين پاسخ‌ها را در پرتو همان برهان عقلي تبيين کنيم. البته لزومي ندارد ما بحث‌هاي عقلاني و فلسفي را اين‌جا مطرح کنيم؛ بلکه از خود آيات قرآن کريم بهره مي‌گيريم.
شايد يکي از کلي‌ترين آياتي که در باره هدف آفرينش سخن گفته است آيه دوم از سوره ملک باشد: الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا. آنچه که به انسان نسبت داده مي‌شود، حيات وي و مرحله قبل و مرحله بعد از آن است (وَكُنتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُم)۴ اين موت و حيات، مجموعا هويت انسان را تشکيل مي‌دهند و خداوند هدف از آن را امتحان بيان مي‌فرمايند. در آيات ديگري اشاره فرموده که اصلا آن‌چه در عالم و به خصوص در روي زمين هست براي هدفي آفريده شده که در راستاي هدف آفرينش شماست: «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؛۵ ما آن‌چه روي زمين هست را داراي جاذبه‌اي قرار داديم تا مقدمه و زمينه‌ آزمايش شما باشد.» درباره اختلافاتي که در بين انسان‌ها وجود دارد نيز مشابه همين بيانات آمده است:  وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ؛۶ انسان‌ها همه با هم مساوي نيستند و هم در کمالات تکويني و هم در بهره‌مندي از نعم مادي با هم اختلاف دارند. قرآن اين اختلاف را وسيله آزمايش معرفي مي‌کند. اين يک دسته از آيات است که هدف آفرينش انسان بلکه آفرينش جهان را در ارتباط با آزمايش انسان مي‌داند. در بعضي آيات ديگر هدف خلقت را رساندن رحمت مي‌داند: وَلاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ *إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَلِذَلِكَ خَلَقَهُمْ؛۷ به حسب تفسيري که از آيه استظهار مي‌شود که با دو روايت هم اين تفسير تأييد مي‌شود، لذلك يعني لاجل ذلك الرحمة؛ يعني اصلا شما را به خاطر همين رحمت آفريد. و بالاخره در آيه ديگري صريحا مطلبي را مي‌گويد که بيش از همه احتياج به تفسير و توضيح دارد و آن اين است که مي‌فرمايد: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛۸ همه جنيان و انسيان را نيافريدم مگر براي اين‌که مرا عبادت کنند.» در اين آيه هدف از خلقت همه جن و انس عبادت خدا معرفي شده است.
حاصل سخن اين است که آن‌چه از اين آيات به دست مي‌آيد دست‌کم سه هدف کلي براي خلقت همه جن و إنس و جهان بيان شده است: آزمايش، رحمت و عبادت. إن‌شاءالله در جلسه آينده معناي هر يک از اين اهداف و تعيين اهداف اصلي و فرعي را توضيح خواهم داد.

هدف آفرينش جلسه ۲

مقدمه

فرا رسيدن دهه مبارک کرامت را که با ميلاد مسعود کريمه اهل‌بيت ولي نعمت همه ما بلکه ولي نعمت همه شيعيان، حضرت فاطمه معصومه سلام‌الله‌عليها آغاز مي‌شود به پيشگاه مقدس ولي عصر اروحنافداه تبريک و تهنيت عرض مي‌کنيم و از خداي متعال درخواست مي‌کنيم که به برکت اين ايام مبارک و صاحبان اين ايام ما را مشمول عنايت‌هاي خاص خود و توجهات مولايمان امام زمان صلوات‌الله‌عليه قرار دهد و ما را از همه آفات و بليات دنيوي و اخروي حفظ فرمايد.
در جلسه قبل به اين نتيجه رسيديم که بحثي را درباره هدف خلقت آغاز کنيم و اشاره کرديم که آغاز کردن بحث از اين‌جا چه ويژگي‌ها و چه فوايدي دارد. ان‌شاءالله خدا توفيق مي‌دهد و چيزي بر زبان ما جاري مي‌شود که براي شنوندگان مفيد باشد. طرح اين سؤال که «انسان براي چه آفريده شده است؟» چند پيش‌فرض دارد. اگر بخواهيم به سؤالات مربوط به اين پيش‌فرض‌‌ها بپردازيم بايد مباحث عقلي فراواني را مطرح کنيم تا نوبت به مباحث نقلي برسد و بتوانيم از آن‌ها هم استفاده کنيم. اما پرداختن به همه آن مباحث مورد نياز نيست و شايد خستگي‌آور هم باشد. سعي ما اين خواهد بود که بيشتر از بيانات نقلي کتاب‌ و سنت استفاده کنيم و در ضمن به بعضي از پاسخ‌هاي عقلي ساده هم اشاره کنيم.

پيش‌فرض‌هاي سؤال از هدف آفرينش

وقتي مي‌گوييم: «چرا خدا ما را آفريده است؟» اصل وجود خدا در اين سؤال مفروض است. پيش فرض دومي هم که در اين سؤال وجود دارد اين است که افعال خدا غرض و حکمتي دارد. پس حتما اصل خلقت عالم هدفي حکيمانه دارد. در مرحله بعد نوبت به انسان مي‌رسد و اين سؤال مطرح مي‌شود که انسان به عنوان بخشي از اين پديده‌ها براي چه هدفي آفريده شده است؟
از ميان اين‌ پيش‌فرض‌ها از پرداختن به سؤال اول که درباره اصل وجود خداست صرف نظر مي‌کنيم؛ چراکه لازمه آن پرداختن به مباحث فلسفي و کلامي فراواني است و جاي اين چنين مباحثي در اين جلسه نيست. در اين جلسات سعي ما اين است که مباحثي مطرح شود که ارتباط نزديک‌تري به عمل دارند. ولي با توجه به کنجکاويِ خاصي که در جوانان امروز وجود دارد، ناچاريم به بعضي از اين سؤال‌ها اشاره‌اي داشته باشيم از جمله اين‌که: آيا واقعا ما مي‌توانيم درباره هدف خدا از خلقت سؤال کنيم يا نه؟ به خصوص با توجه به برخي از آيات و روايات که چنين معنايي را القا مي‌کند نظير آيه شريف ۲۳ از سوره انبياء که مي‌فرمايد: «لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَ هُمْ يُسْأَلُونَ؛ از کار خدا سؤال نمي‌شود و خداست که از ديگران سؤال مي‌کند.»

آيا مي‌توان از فعل خدا سؤال کرد؟

اين سؤال، سؤال ساده‌اي به نظر مي‌رسد؛ اما وقتي تاريخچه عقلي و کلامي آن را بررسي کنيم مي‌بينيم اين سؤال از صدر اسلام به صورت جدي مطرح بوده است و حتي در کتاب‌هاي علمي کلامي و فلسفي به عنوان يک مسأله مطرح شده که آيا افعال الهي معلل به اغراض هستند يا نه؟ آيا مي‌توان پرسيد که خدا به چه غرضي اين کار را انجام داده است يا طرح اين سؤال درباره افعال الهي بي‌جاست؟ در نحله‌هاي کلامي کساني قائل شدند به اين‌که اين سؤال درباره افعال الهي بي‌جاست و دليل عمده ايشان استناد به همين آيه شريف است که مي‌فرمايد: لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ. ولي اين سؤال به طور جدي‌تري در الهيات فلسفه مطرح شده و دو قول مختلف در آن‌جا وجود دارد. عده‌اي با اصرار زياد تأکيد کرده‌اند که طرح اين سؤال درباره افعال الهي صحيح نيست و عده‌اي ديگر هم در مقام تفصيل برآمده‌اند. بيان ساده‌تر اين است که بگوييم: درباره هر پديده‌اي به طور فطري دو سؤال به ذهن انسان مي‌آيد: يکي اين‌که چه کسي اين کار را انجام داده و ديگري اين‌که چرا انجام داده است؟ حال آيا اين دو سؤال را هم درباره افعال الهي مي‌توان مطرح کرد؟ جواب سؤال اول واضح است. اما درباره سؤال دوم برخي، استدلال‌هاي عقلي پيچيده‌اي ترتيب داده‌اند براي اين‌که نشان دهند اين سؤال درباره خدا غلط و محال است. زيرا اگر بگوييم خدا از افعال خود هدفي داشته و آن هدف ايجاب کرده است که خدا اين فعل را انجام دهد لازمه‌اش اين است که بگوييم خدا تحت تأثير آن هدف قرار گرفته است و آن چيز خدا را وادار کرده که اين فعل را انجام دهد. اما خدا تحت تأثير هيچ عاملي قرار نمي‌گيرد. پس اصلا چنين سؤالي غلط است. بحث‌هاي مفصلي در اين‌باره مطرح شده است که بنده فقط مي‌خواستم به گوشه‌اي از بحث اشاره‌ کنم تا عزيزان در بحث‌هاي اعتقادي و الهي اين سؤالات را فقط به صورت رسمي و براي پاسخ در امتحانات نخوانند بلکه کمي جدي‌تر با آن‌ها برخورد کنند.
براي دست‌يابي به يک جواب روشن صرف‌نظر از بحث‌هاي پيچيده فلسفي و عقلي، مناسب است مقداري درباره اين اصل که «کار عاقل هدف‌دار است» توضيح دهيم. طبعا ما با دقت در کارهاي خودمان اين اصل را درک مي‌کنيم و بعد ديگران را با خودمان قياس مي‌کنيم. ما وقتي يک کار ارادي را انجام مي‌دهيم اين سؤال به جاست که از ما بپرسند: چرا اين کار را انجام دادي؟ اما درباره کارهاي غير ارادي اين سؤال بي‌جاست. اما اين سؤال چگونه براي ما مطرح مي‌شود؟ زيرا ما مي‌بينيم که اگر هيچ انگيزه‌اي نداشته باشيم نمي‌توانيم کار عاقلانه‌اي انجام بدهيم و اگر کسي بپرسد چرا اين کار را انجام مي‌دهي جواب عاقلانه‌اي نداريم. حتي مي‌توان گفت: کارهايي که به ظاهر هدفي روشن ندارند با دقت معلوم مي‌شود که انگيزه خاصي براي انجام آن‌ها وجود دارد. مثلا شخص بي‌کاري بلند مي‌شود و به ظاهر، بي‌هدف شروع به قدم زدن مي‌کند و اگر از او بپرسند چرا قدم مي‌زني؟ جواب مناسبي ندارد. ولي حقيقت اين است که همين کار هم علت دارد. در حقيقت او از نشستن خسته شده و براي ايجاد تنوع و نشاط شروع به حرکت مي‌کند. از اين‌رو مي‌گوييم: هر عاقلي براي کار خود بايد انگيزه داشته باشد. اين علت غايي است. به بيان ديگر ترجيح بلامرجح در افعال اختياري، عقل‌پسند نيست. با توجه به اين‌که علم و حکمت خداوند فوق همه عاقلان عالم است جاي اين سؤال هست که پرسيده شود: اولا اصلا خدا چرا عالم را خلق کرد و ثانيا چرا با اين کيفيت‌ خلقت را سامان داد؟ برخي با استناد به اين آيه شريفه که مي‌فرمايد: لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، گفتند: «اين‌گونه سؤال‌ها درباره خداوند غلط است و در اين‌جا بايد سکوت کرد و باب اين‌گونه سؤالات را بست!» اين اشخاص با اين سخن مي‌خواهند خود را راحت کنند؛ در حالي‌که معناي سؤال در اين آيه «مؤاخذه» است نه پرسش از حکمت کار خدا. در هنگامي که خداوند خبر از خلقت جانشين بر روي زمين را به ملائکه داد آن‌ها گفتند: أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا؛۱ و خداوند نگفت: چرا سؤال مي‌کنيد؟ سؤالي که شايسته نيست درباره خداوند مطرح کرد، سؤال به عنوان بازخواست و طلب‌کاري است. اين آيه در مقام بيان چنين معنايي است.

معناي غرض الهي

براي بيان جوابي ساده به پرسش از غرض افعال الهي، مي‌گوييم: اگر منظور از غرض، نفعي است که به فاعل عايد مي‌شود مثلا خستگي او را برطرف کند، او را از تنهايي در مي‌آورد، خدمتي به او مي‌شود، لذتي مي‌برد و … در اين صورت حق با کساني است که گفتند: افعال الهي اغراض ندارند؛ زيرا خداوند هيچ نيازي ندارد. در دعاي بعد از زيارت جامعه ائمة المؤمنين آمده است: ابْتَدَعْتَهُ لا مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ لا عَلَى شَيْ‏ءٍ وَ لا فِي شَيْ‏ءٍ وَ لا لِوَحْشَةٍ دَخَلَتْ عَلَيْكَ إِذْ لا غَيْرُكَ وَ لا حَاجَةٍ بَدَتْ لَكَ فِي تَكْوِينِه؛۲ خداوندا! تو از اين‌که خودت تنها بودي وحشتي نداشتي. تو ناراحت نبودي که چرا کسي نيست با آن انس بگيري. خداوند در ذات خود آن چنان بي‌نياز است که هر کمالي‌ را به طور بي‌نهايت داراست. او کمال بي‌نهايت است و هيچ نقصي ندارد.
مرحوم آقا شيخ عبدالحسين اصفهاني در حاشيه کفايه مي‌فرمايد: خداي متعال در ذات خود ابتهاج بذاته دارد به اين معنا که خدا در ذات خود از ذات خويش، بي‌نهايت لذت مي‌برد و جايي براي لذت ديگري نيست (ابتهاج ذاته بذاته في مقام ذاته). تعبير ديگري که اهل معقول به کار مي‌برند اين است که مي‌گويند:‌ خداوند هدفي خارج از ذات ندارد.
اما اگر منظور از داشتن هدف و غايت براي کار يعني کار حکيمانه انجام دادن و نداشتن غرض يعني کار گزافي انجام دادن، در اين صورت، غرضي که براي حکيمانه بودن کار خدا لازم است بازگشت به همان کمال ذات خداست.

من نکردم خلق تا سودي کنم                                    بلکه تا بر بندگان جودي کنم

در اين معنا هدف خلقت نفعي است که عايد ديگران مي‌شود به اين معنا که اين ذات به گونه‌اي است که اقتضاي بهره دادن به ديگران را دارد. به عنوان تشبيه بسيار ناقص مي‌گوييم: اين ذات مثل خورشيدي است که اقتضاي نورافشاني دارد. البته خورشيد بي‌اختيار، و خداوند با اختيار خود نورافشاني مي‌کند. او نور است (الله نور السماوات والارض).۳ اما نورافشاني او اختياري است. چون اين کار را دوست دارد انجام مي‌دهد نه اين‌که چون نياز دارد. دوست داشتن او هم عين ذاتش است و حالتي عارضي براي ذات او نيست. همان‌طور ‌که علم خدا عين ذات اوست اين محبت هم عين ذات اوست. او افاضه کردن و رحمانيت را دوست دارد و چيزي او را وادار به اين کار نمي‌کند. عقل مي‌تواند اين لازمه ذات خدا را درک کند و گرنه حکم کردن بر خدا معنا ندارد. اگر گفته مي‌شود: عقل حکم مي‌کند که بايد خدا چنين و چنان کند اين‌ تعبيري مسامحه‌آميز است، و گرنه عقل کيست که در مقابل خدا حکم کند. کار عقل ادراک است. اگر عقلِ کاملي باشد و به برکت وحي و هدايت انبيا رشديافته و پرورش‌يافته‌ باشد مي‌تواند درک کند که لازمه ذات خدا با آن کمالات بي‌نهايت اين است که افاضه کردن به ديگران را دوست داشته باشد.
پس جواب ساده اين سؤال که «آيا کار خدا هدف دارد؟» اين است که اگر مقصود از هدف چيزي خارج از ذات خداست که عايد او شود به اين معنا کار خدا هدف ندارد و اما اگر هدف طوري طرح شود که برگردد به اين‌که خدا فيض رساندن به ديگران و خدمت به ديگران را دوست دارد و خداوند خود نيازي ندارد ولي دوست دارد بندگاني باشند تا از رحمت او استفاده کنند به اين معنا مي‌شود گفت: افعال الهي معلل به اغراض است. اغراضي که به ذات خدا برمي‌گردند. گاهي در کتاب‌هاي معقول از اين معنا اين‌گونه تعبير مي‌کنند که: در مجردات و به خصوص در مقام ذات الهي، لمّ فاعلي و لمّ غايي يکي است.

اهداف خلقت در بيان قرآن

خداوند در قرآن براي افعال خود اهدافي را بيان مي‌کند به خصوص درباره خلقت انسان آيات متعددي وجود دارد که با آهنگ‌هاي مختلف، هدف خلقت انسان و چرايي کيفيت خلقت عالم به شکل موجود را بيان مي‌کنند. خداوند خود توضيح مي‌دهد که من چرا عالم را خلق کردم، چرا شما را خلق کردم، چرا عالم را به گونه‌اي خلق کردم که براي شما جاذبه داشته باشد، چرا شما را به گونه‌اي خلق کردم که در شما اختلافات طبيعي وجود داشته باشد و … پاسخ همه اين چراها در قرآن بيان شده و ما مي‌توانيم همه اين پاسخ‌ها را در پرتو همان برهان عقلي تبيين کنيم. البته لزومي ندارد ما بحث‌هاي عقلاني و فلسفي را اين‌جا مطرح کنيم؛ بلکه از خود آيات قرآن کريم بهره مي‌گيريم.
شايد يکي از کلي‌ترين آياتي که در باره هدف آفرينش سخن گفته است آيه دوم از سوره ملک باشد: الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا. آنچه که به انسان نسبت داده مي‌شود، حيات وي و مرحله قبل و مرحله بعد از آن است (وَكُنتُمْ أَمْوَاتاً فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُم)۴ اين موت و حيات، مجموعا هويت انسان را تشکيل مي‌دهند و خداوند هدف از آن را امتحان بيان مي‌فرمايند. در آيات ديگري اشاره فرموده که اصلا آن‌چه در عالم و به خصوص در روي زمين هست براي هدفي آفريده شده که در راستاي هدف آفرينش شماست: «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؛۵ ما آن‌چه روي زمين هست را داراي جاذبه‌اي قرار داديم تا مقدمه و زمينه‌ آزمايش شما باشد.» درباره اختلافاتي که در بين انسان‌ها وجود دارد نيز مشابه همين بيانات آمده است:  وَرَفَعَ بَعْضَكُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِّيَبْلُوَكُمْ فِي مَا آتَاكُمْ؛۶ انسان‌ها همه با هم مساوي نيستند و هم در کمالات تکويني و هم در بهره‌مندي از نعم مادي با هم اختلاف دارند. قرآن اين اختلاف را وسيله آزمايش معرفي مي‌کند. اين يک دسته از آيات است که هدف آفرينش انسان بلکه آفرينش جهان را در ارتباط با آزمايش انسان مي‌داند. در بعضي آيات ديگر هدف خلقت را رساندن رحمت مي‌داند: وَلاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ *إِلاَّ مَن رَّحِمَ رَبُّكَ وَلِذَلِكَ خَلَقَهُمْ؛۷ به حسب تفسيري که از آيه استظهار مي‌شود که با دو روايت هم اين تفسير تأييد مي‌شود، لذلك يعني لاجل ذلك الرحمة؛ يعني اصلا شما را به خاطر همين رحمت آفريد. و بالاخره در آيه ديگري صريحا مطلبي را مي‌گويد که بيش از همه احتياج به تفسير و توضيح دارد و آن اين است که مي‌فرمايد: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ؛۸ همه جنيان و انسيان را نيافريدم مگر براي اين‌که مرا عبادت کنند.» در اين آيه هدف از خلقت همه جن و انس عبادت خدا معرفي شده است.
حاصل سخن اين است که آن‌چه از اين آيات به دست مي‌آيد دست‌کم سه هدف کلي براي خلقت همه جن و إنس و جهان بيان شده است: آزمايش، رحمت و عبادت. إن‌شاءالله در جلسه آينده معناي هر يک از اين اهداف و تعيين اهداف اصلي و فرعي را توضيح خواهم داد.

وصلي‌الله علي محمد وآله الطاهرين

هدف آفرينش جلسه ۳

اهداف طولي آفرينش انسان

مقدمه

در جلسات گذشته اين سؤال را مطرح کرديم که «هدف الهي از آفرينش انسان چه بوده است؟» به تعبير ديگر «غايت وجود ما چه چيزي است؟» و به عبارت سوم «کسب چه مرتبه‌اي از کمال و سعادت براي ما ممکن است»، تا نيروهاي خود را به آن جهت سوق دهيم؟ علت طرح اين سؤال اين بود که نظام‌هاي ارزشي بشري متفاوت‌اند و براي تطبيق نظام ارزشي اسلام بر مکاتب مختلف تلاش‌هايي مي‌شود که برخي از آن‌ها راه‌هاي پرپيچ و خمي را مي‌طلبد و برخي از آن‌ها هم لغزش‌گاه‌هايي دارد. بنابراين گفتيم ابتدا به سراغ خود خدا برويم و از او بپرسيم: «خدايا! تو ما را براي چه آفريدي؟» زيرا اگر بدانيم واقعا هدف نهايي از وجود ما چيست پي به ارزش خود مي‌بريم و خود را ارزان نمي‌فروشيم. برخي انسان‌ها به خاطر جهل به ارزش وجودي خود، عمرشان را بيهوده تلف مي‌کنند و گاهي با سرگرمي‌ها يا مخدرات و مسکرات به دنبال اين هستند که عمرشان را طوري بگذرانند که اصلا نفهمند چگونه گذشت؛ گويا از عمر خود خسته شده و از خود تنفر دارند! شايد روايات زيادي که در مقام تشويق به شناخت نفس به خصوص آن دسته که با تعبير «من عرفه قدره» وارد شده به اين جهت باشد که اين معرفت لازم‌ترين معارف است. اتفاقا به همين تعبير هم روايت وارد شده که واجب‌ترين معرفت‌ها معرفت نفس است. البته اين روايات معاني مختلفي دارند که سطح برخي از آن‌ها بسيار بالاست. آن سطحي که با بحث ما ارتباط دارد اين است که بدانيم ارزش ما چه قدر است تا عمرمان را صرف امور بي‌ارزش نکنيم و پشيمان و متضرر نشويم. براي اين منظور در مقابل آيات قرآن زانو زديم و از قرآن درخواست کرديم که: اي کلام خدا! تو به ما بگو که خدا ما را براي چه آفريده است؟ در پاسخ، به چند دسته از آيات برخورديم که مي‌توان آن‌ها را به سه دسته تقسيم کرد.

رحمت: هدف غايي خلقت

يک دسته آياتي است که در آن‌ها خداي متعال مي‌فرمايد: انسان (بلکه عالم) را براي افاضه رحمت آفريدم. جود، افاضه فيض و رحمت، تعبيرات مختلفي از يک حقيقت‌اند که تعبير قرآني‌ آن «رحمت» است (كَتَبَ عَلَى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ).۱رحمت دايره‌ بسيار وسيعي دارد. بخشي از آن، رحمت‌هايي است که عقل‌ ما آن‌ها را درک مي‌کند. مانند نعمت‌هايي که خداوند در همين دنيا به ما مي‌دهد. مرتبه بالاتر از اين رحمت‌ها، رحمت‌هايي مشابه اين‌هاست (وَأُتُواْ بِهِ مُتَشَابِهاً)۲ با اين تفاوت که ارزش بالاتري دارند و آن‌ها رحمت‌هاي آخرت‌اند. در بهشت خوردني‌ها، آشاميدني‌ها، قصرهاي بهشتي، همسران خوب و … وجود دارند؛ اما آن‌ها با نعمت‌هاي موجود در دنيا بسيار متفاوت‌اند و عقل ما نمي‌تواند کيفيت آن‌ها را دقيقا درک کند.
قرآن به نوع ديگري از رحمت نيز اشاره مي‌کند که گاهي با کلمه «رضوان» از آن ياد مي‌فرمايد و اين رحمت از همه آن‌ها بالاتر است (وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَكْبَرُ)۳ و گاهي با عنوان «مقامي نزديک به خدا» از آن تعبير مي‌کند (فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرٍ)۴ و نيز درباره شهدا مي‌فرمايد: «عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ؛۵ پيش خدا روزي دارند.» مهم‌تر از روزي، نزد پروردگار بودن است. اگر از طرف دفتر مقام معظم رهبري ظرف غذايي را براي ما بفرستند بسيار خوشحال مي‌شويم و آن را براي خود افتخاري مي‌دانيم. هر چه هداياي ايشان ارزشمندتر باشد لذت بيشتري دارد؛ اما اگر ما را براي چند دقيقه سر سفره آقا مهمان کنند تا با ايشان غذا بخوريم لذت و افتخار آن، قابل مقايسه نيست با آن غذاها و هدايايي که فرستاده شود. نزد آقا بودن يک چيز ديگري است. اين لذتي است که تنها عاشق آن را درک مي‌کند.
بهترين و ارزش‌مندترين بندگان خدا ــ يعني وجود مقدس پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله و بعد اهل‌بيت عصمت و طهارت عليهم‌السلام ــ در آن مقام مورد اکرام قرار مي‌گيرند که درک آن مقام از افق فهم ما بسيار بالاتر است. آنان عزيزترين بندگان و بهترين مخلوقاتي هستند که امکان خلق آن‌ها وجود داشته است. شايد معناي اين سخن اين باشد که آن‌چه قابل باشد که کسي غير از خدا واجد آن شود خدا به رسول اکرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله داده است. اگر اين رحمت را به او ندهد به چه کسي بدهد؟ براي چه آن را ذخيره کند؟ اما اين چه مقامي است، ما دقيقا نمي‌فهميم؛ تنها به اجمال مي‌دانيم که قرب به خداست به اين معنا که پيغمبر آن‌قدر اوج مي‌گيرد که به خدا نزديک مي‌شود و بين او و خدا فاصله‌اي نمي‌ماند. انسان وقتي کسي را دوست داشته باشد مي‌خواهد در مجلس جايي بنشيند که هيچ فاصله‌اي با او نداشته باشد. رحمتي که خداي متعال به خاطر آن‌ انسان‌ها را خلق کرده است طيف گسترده‌اي است که همه مراتب مذکور را شامل مي‌شود و بين بالاترين و پايين‌ترين مرتبه آن، مراتب فراواني وجود دارد که ميل به بي‌نهايت مي‌کند. خداوند افاضه رحمت را دوست دارد و هر چه به ديگران افاضه کند از او چيزي کم نمي‌شود. بنابراين دليلي وجود ندارد که افاضه نکند.

انتخاب: راه نيل به رحمت

چگونه انسان‌ها لياقت درک آن فيض را پيدا مي‌کنند؟ به عنوان مقدمه عرض مي‌کنم که برخي موجودات هستند که وقتي خداوند آن‌ها را مي‌آفريند از اول تا آخر، وجودشان هميشه يکنواخت باقي مي‌ماند و قابليت هرچه را داشته باشند در همان لحظه اول دريافت مي‌کنند. خداوند آن قدر از اين‌ موجودات آفريده است که در عالم وجود جاي خالي براي آن‌ها وجود ندارد. چراکه اقتضاي رحمت اوست و وقتي امکان دارد که رحمتش را به ديگران برساند چرا چنين نکند؟! براي او که زحمتي ندارد (إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).۶
دسته ديگري از موجودات هستند که وجودشان متغير است و به مرور تغيير مي‌کنند. موجودات عالم ماده اين‌گونه هستند. خداوند جبرئيل را از ابتدا جبرئيل آفريد و او کاري نکرده که جبرئيل شود. ميکائيل، اسرافيل و ساير ملائکه هم از ابتدا که خلق شدند همين موجودي بودند که الان هستند و براي رسيدن به اين مقام زحمتي نکشيده‌اند. در اين ميان خداوند خواست موجودي خلق کند که با اراده خودش ترقي کند و اين موضوع را با ملائکه در ميان گذاشت. فرمود: مي‌خواهم مخلوقي خلق کنم که با اراده خودش ترقي کند و خليفه من شود. شما خليفه من نيستيد. اين موجود بايد طوري باشد که تدريجا با اراده خودش ترقي کند. اگر از ابتدا حضرت آدم را طوري مي‌آفريد که در آخر بايد باشد در حقيقت ديگر انسان نبود بلکه مَلَکي بود مثل ساير ملائک. فرق مَلَک با انسان در همين نکته است که آن‌ها موجوداتي هستند که تغيير نمي‌کنند (وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ).۷ اما انسان موجودي است که بايد با اراده خودش پيش برود تا مظهر اختيار و اراده خدا شود (أجعلك تقول لشيء كن فيكون).۸ به يک معنا مي‌توانيم بگوييم: جاي چنين موجودي در عالم خلقت خالي بود. ملائکه اين‌گونه نبودند و لذا لياقت مقام خلافت را هم نداشتند و وقتي به خداوند گفتند: أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ؛ خداوند به اجمال فرمود: إِنِّي أَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ.۹ آن‌ها نمي‌توانستند بفهمند که ملاک آن مقام، تسبيح و تقديس نيست بلکه ملاک چيز ديگري است. بايد موجودي با اراده باشد و با اراده خودش ترقي کند؛ يعني بايد بر سر دو راهي قرار گيرد به طوري که هم بتواند تنزل و هم ترقي کند. اگر تنها يک راه پيش‌رو داشته باشد باز انتخابي درکار نيست. وقتي انسان مظهر اراده خدا مي‌شود و لياقت خلافت‌اللهي پيدا مي‌کند که دو راه پيش‌رو داشته باشد و با انتخاب خود راه صحيح را انتخاب کند. نهايت چنين راهي مقامي است که خدا به پيغمبر اکرم صلي‌الله‌عليه‌وآله عطا کرد که هيچ موجود ديگري لياقت آن را پيدا نمي‌کند. ديگران هم مراتب و شعاع‌هايي از آن را درک مي‌کنند. بايد استعدادي در اين موجود باشد که بتواند اين مسير را طي کند. بايد از دوست‌داشتني‌ها و خودخواهي‌هايش بگذرد و همه چيز را فداي خواست او کند. هر جا سؤال شد که من يا تو؟ بگويد: من کدام است؟! حکم آن‌چه تو فرمايي! من در مقابل تو دلي ندارم! من دلم را به تو باخته‌ام! جاي چنين موجودي در عالم خالي بود. فرشتگان در عالم زياد بودند و مقامات عالي داشتند؛ اما اين‌گونه نبودند.

جلوه‌اي کرد رخت ديد ملک عشق نداشت عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد

امتحان: زمينه‌ساز انتخاب

انسان در صورتي به رحمت عالي مي‌رسد که به خداي خود بگويد: «هر چه تو بخواهي!» اسم اين رفتار «عبادت» است. عابد يعني کسي که به خداي خود مي‌گويد: «من بنده‌ام و از خود اختياري ندارم. هر چه دارم مال توست. اراده من هم مال توست. فقط آن‌چه تو مي‌خواهي.» با توجه به اين توضيح مي‌توان گفت: هدف از آفرينش، عبادت است. خداوند انسان را براي رسيدن به رحمت آفريد، اما راه رسيدن به آن رحمت، عبادت است (وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ).۱۰
براي اين‌که معلوم شود چه کسي بندگي مي‌کند بايد شرايط خاصي فراهم شود. همه خصوصياتي که در اين عالم براي زندگي انسان فراهم شده مقدمه است براي اين‌که افراد سر دوراهي‌ها قرار گيرند تا زمينه انتخاب جديدي برايشان فراهم شود. خداوند چنان بساطي فراهم کرده است که هر کسي در هر لحظه‌اي چند نوع کار مختلف مي‌تواند انجام دهد. در فرهنگ قرآني و اسلامي نام اين شرايط «امتحان» است. خداوند مي‌فرمايد: الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيَاةَ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا؛۱۱ «ليبلوکم» يعني تا شما را بيازمايد؛ يعني زمينه‌اي فراهم کند تا شما از ميان چند راه يک راه را انتخاب کنيد. خواست او اين است که بهترين راه را انتخاب کنيم و هدف از اين زمينه‌هاي مختلف، شناخت نيکوکارترين افراد است. با توجه به اين معنا مي‌توان گفت: خدا ما را در اين عالم آفريده تا ما را امتحان کند. اين سه مطلبي است که از قرآن استفاده مي‌شود؛ خلقت انسان‌ها براي رحمت؛ خلقت انسان‌ براي عبادت؛ خلقت انسان براي امتحان. اين سه هدف در طول هم هستند به اين معنا که ما آفريده شده‌ايم تا در شرايط مختلف قرار گيريم و سعي کنيم بهترين راه را انتخاب کنيم و بهترين راه، بندگي خداست. اگر بندگي خدا را انتخاب کرديم معناي آن اين است که اراده خود را در مقابل اراده او فدا کرده‌ايم. نتيجه بندگي رحمتي است که مخصوص موجودات مختار است. پس براساس آيات قرآن ما سه هدف در طول هم داريم که با هم تضادي ندارند، بلکه هر کدام مقدمه ديگري است. امتحان مقدمه‌اي براي عبادت و انتخاب راه خداست و راه خدا مقدمه رسيدن به رحمت الهي است.

معيار ارزش انسان

اگر پرسيده شود که ارزش انسان به چيست؟ آيا ارزش او به اين است که آزمايش شود؟ مي‌گوييم:‌ امتحان اصالت ندارد بلکه وسيله‌اي براي انتخاب أحسن است. پس ارزش مقدمي دارد و زمينه‌ساز پرواز ماست. لذا ارزش واقعي ما آن مقامي است که بايد به آن برسيم و ارزش بالفعل ما آن چيزي است که کسب کرده‌ايم. گاهي هم ممکن است انسان ارزش‌هاي اوليه‌ را هم از دست بدهد و تنزل کند. در اين صورت از کساني است که در قيامت مي‌گويد: «يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا؛۱۲ کاش اصلا آدم نبودم و خاک بودم.» اين آه و حسرت از اين‌رو است که استعداد‌هاي خداداي خود را نابود کرده و ديگر فرصت جبران ندارد. کسي که دانه الماسي دارد ولي ارزش آن را نمي‌داند شيادان به راحتي مي‌توانند او را فريب دهند و به بهاي ناچيزي الماس او را از دستش بگيرند. ارزش ما را تنها خدا مي‌داند و ما به قول او اعتماد مي‌کنيم که مي‌فرمايد: كانَ ذلِكَ عِنْدَ اللَّهِ فَوْزاً عَظيماً؛۱۳ اين‌که ما خودمان را به چه قيمتي مي‌فروشيم بستگي به راهي دارد که انتخاب مي‌کنيم. کساني هستند که به توفيق الهي از زماني که به تکليف مي‌رسند همه چيزشان را با خدا معامله مي‌کنند. مرحوم آيت‌الله العظمي بهجت رضوان‌الله‌عليه مي‌فرمودند: وقتي در نجف درس مي‌خوانديم شخص بلندقامتي را مي‌ديديم که به حرم مشرف مي‌شد و بسيار با وقار راه مي‌رفت. در عين حال من احساس مي‌کردم که سر ديگري دارد که پايين افتاده است. بعدها فهميدم که ايشان از خانواده قاجار بوده و در عراق ماموريتي داشته ولي استعفا مي‌دهد و مجاور مي‌شود. او موقع وفات، مرحوم آيات عظام آقايان خويي و ميلاني را به منزلش دعوت مي‌کند و از آن‌ها مي‌خواهد که در هنگام وفات بالاي سرش باشند. او در حضور اين بزرگواران مي‌گويد: «خدايا! تو شاهدي از آن وقتي که به تکليف رسيدم تا به حال يک بار هم عامداً عالماً گناه نکرده‌ام!» آيت‌الله بهجت مي‌فرمودند: ما بايد از خودمان خجالت بکشيم؛ ما که به اصطلاح اهل علم و نوکر امام زمان عجل‌الله‌تعالي‌فرجه هستيم چه قدر گناه مي‌کنيم، اما يک انسان عادي که در سلک اهل علم هم نبود در حضور دو مرجع تقليدي چون آيت‌الله ميلاني و آيت‌الله‌ خويي در حالت احتضار آن جمله را مي‌گويد.
اين بحث‌ها براي اين است که بدانيم خداي متعال در انسان چه استعدادي آفريده است اما ما قدر خودمان را نمي‌دانيم و عمرمان را به هواهاي نفساني و وساوس شيطاني مي‌گذرانيم. کساني سود بردند که فهميدند وجودشان چقدر مي‌ارزد و اين وجود را تنها با خدا معامله کردند. شهدا بودند که قدر خودشان را دانستند و جان و مالشان را به خدا فروختند و آن رحمت خاص الهي را دريافت کردند (إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ).۱۴
پروردگارا! تو را به مقام شهداي عزيزمان قسم مي‌دهيم که ذره‌اي از مقاماتي که به دوستان خودت و به شهدايي که آن‌ها را پذيرفتي مرحمت کردي به همه ما عنايت بفرما.

۱ . انعام، ۱۲٫

۲ . بقره، ۲۵٫

۳ . توبه، ۷۲٫

۴ . قمر، ۵۵٫

۵ . آل‌عمران، ۱۶۹٫

۶ . يس، ۸۲٫

۷ . صافات، ۱۶۴٫

۸ . ارشاد القلوب، ج۱ ص۷۵٫

۹ . بقره، ۳۰٫

۱۰ . ذاريات، ۵۶٫

۱۱ . ملک، ۲٫

۱۲ . نبأ، ۴۰٫

۱۳ . فتح، ۵٫

۱۴ . توبه، ۱۱۱٫