الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی ، چه محنت ها کشید از دست این تهران و تهرانی !

شهریار

الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی

چه محنت ها کشید از دست این تهران و تهرانی!

چه طَرفی بست از این جمعیت، ایران جز پریشانی؟

چه داند رهبری، سرگشتۀ صحرای نادانی؟!

چرا مردی کند دعوی، کسی کاو کمترست از زن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی

به رشتی کلّه ماهی خور، به طوسی کلّه خر گفتی

قمی را بد شمردی، اصفهانی را بَتَر گفتی

جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

به دستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم

عدو را تا که ننشاندم بجای، از پای ننشستم

به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم

چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

کنون تنها علی مانده ست و حوضش، چشم ما روشن!

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

چو استادِ دغل سنگ محک بر سکّۀ ما زد

ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد

چو تهران نیز تنها دید، با جمعی به تنها زد

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من؟!

•••

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد

نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هریک را، به تنهایی بدو تازد

چنان اندازدش از پا که دیگر سرنیفرازد

تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

چرا با دوست دارانت عناد و کین و لج باشد؟

چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد؟

مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد؟!

هنوز از ماست ایران را، اگر روزی فرج باشد…

تو گل را خار می بینی و گلشن را همه گلخن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود

کجا بارت بدین سنگینی و کارَت بدینسان بود

چه شد کرد و لر یاغی کزو هر مشکل آسان بود

کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود

کنون ای پهلوان چونی؟! نه تیری ماند و نی جوشن!

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان

نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان

از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان

مگر در قصّه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بُنشَن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر – کاين کارخانه‌ايست که تغيير می‌کنند

دانی که چنگ و عود چه تقرير می‌کنند ***  پنهان خوريد باده که تعزير می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند *** عيب جوان و سرزنش پير می‌کنند

جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز *** باطل در اين خيال که اکسير می‌کنند

گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد*** مشکل حکايتيست که تقرير می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فريب *** تا خود درون پرده چه تدبير می‌کنند

تشويش وقت پير مغان می‌دهند باز *** اين سالکان نگر که چه با پير می‌کنند

صد ملک دل به نيم نظر می‌توان خريد *** خوبان در اين معامله تقصير می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست *** قومی دگر حواله به تقدير می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر *** کاين کارخانه‌ايست که تغيير می‌کنند

می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب *** چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند

یکصد و ده سوال از استاد مطهری

کتاب یکصد و ده سوال از استاد مطهری گرد آوری شده توسط آقای مجید باقری نشر یافته توسط انتشارات خادم الرضا (ع)

جناب استاد مطهری ! مهمترین و عمده ترین هدف شما از تالیف کتاب ها و سایر نوشته هایتان چه بوده است و به طور کلی در انتخاب موضوعات موردبحث در کتاب های خود ، چه معیار هایی را مد نظر قرار داده اید ؟

این بنده که قلم به دست گرفته ، مقاله یا کتابی نوشته ام ، تنها چیزی که در همه نوشته هایم آن را هدف قرار داده ام ، حل مشکلات و پاسخگویی به سوالاتی است که در زمینه مسایل اسلامی در عصر ما مطرح است. نوشته های این بنده ، برخی فلسفی ، برخی اجتماعی ، برخی اخلاقی ، برخی فقهی و برخی تاریخی استو با این که موضوعات این نوشته ها کاملا با یکدیگر مغایر است ، هدف کلی از همه این ها یک چیز بوده است و بس.

این بنده هرگز مدعی نیست موضوعاتی که خودش انتخاب کرده و درباره آنها قلم فرسایی کرده است لازم ترین موضوعات بوده است . تنها چیزی که ادعا دارد این است که بر حسب تشخیص خودش از این اصل تجاوز نکرده است که تا حدی که برایش مقدور است در مسایل اسلامی عقده گشایی کند و حتی الامکان حقایق اسلامی را آنچنان که هست ارایه دهد. فرضا نمی تواند جلوی انحرافات عملی را بگیرد باری حتی الامکان با انحرافات فکری مبارزه نماید و مخصوصا مسایلی را که دست آویز مخالفان اسلام است روشن کند و در این جهت “اَلاهَمُ فَالاهَمّ ” را لااقل به تشخیص خود رعایت کرده است.

تقلید در اصول دین جایز نیست !

میدانیم که اصول دین تقلیدی نیست ، یعنی هرکس وظیفه دارد شخصا در خصوص اصول دین تحقیق کند و به نتیجه برسد ، اما مشکل من این است که میدانم اگر بخواهم وارد مرحله تحقیق و پژوهش درباره اصل توحید و یا سایر اصول دین شوم ، تفکراتی در ذهنم خطور میکند و ممکن است تا مدت ها نتوانم یقین قلبی نسبت به اصول دین پیدا کنم. که این امر برایم بسیار اضطراب آور و نگران کننده است. به نظر شما که متخصص امور دینی هستید راه حل مشکل من و افرادی امثال بنده چیست ؟

دینی که از مردم در اصول خود تحقیق می خواهد و تحقیق هم یعنی بدست آوردن مطلب از راه تفکر و تعقل ، خواه یا ناخواه برای مردم ، آزادی فکر قایل است. میگوید اصلا من از تو لا اله الا الله ای را که در آن فکر نکرده ای و منطقت را به کار نینداخته ای نمی پذیرم ، نبوت و معادی را که تو از راه رشد فکری انتخاب نکرده ای و به آن نرسیده ای نمی پذیرم . پس ناچار به مردم آزادی فکر میدهد و مردم را از راه روحشان هرگز نمی ترساند.

نمی گوید که مبادا در فلان مسئله فکر بکنی که این وسوسه شیطان است واگر وسوسه شیطان در تو پیدا شد با سر در آتش جهنم میروی. در این زمینه احادیث زیادی هست. از جمله آن که پیغمبر اکرم فرمود : یکی از چیزهایی که امت مرا هرگز به خاطر آن معذب نخواهند کرد ، این است که انسان درباره خلقت ، خدا و جهان فکر کند و وسواسی در دلش پیدا شود. مادامی که او درحال تحقیق و جستجو است ، هرچه از این شک ها در دلش پیدا شود خدا او را معذب نمی کند و آن را گناه نمی شمرد.

در حدیث معروفی است که یک عرب بدوی آمد خدمت رسول خدا و عرض کرد “یا رسول الله ! هَلَکتُ” ، تباه شدم .

پیغمبر اکرم فوراً درک کرد ، فرمود فهمیدم چه میخواهی بگویی. لابد میگویی شیطان آمد و به تو گفت ” من خَلَقَک ؟” تو هم در جوابش گفتی که مرا خدا آفریده است. شیطان گفت ” من خلقه ؟” خدا را که آفریده است ؟ تو دیگر نتوانستی جواب بدهی.

گفت یا رسول الله همین است.

پیغمبر فرمود : ذلک مَحضُ الایمان ، فرمود چرا تو فکر کردی که هلاک شدی !؟ لیت عین ایمان است یعنی همین تو را به ایمان واقعی میرساند. این تازه اول مطلب است. چنین فکری که در روح تو پیدا شد، این شک که پیدا شد (باید برای رفع آن تلاش کنی)

شک منزل بدی است ولی معبر خوب و لازمی است. یک وقتی بد است که تو در همین منزل بمانی . این شک تنبل هاست که هلاکت است. اما تو که این چنین آدمی نیستی که وقتی چنین شک و وسوسه ای در تو پیدا شد در خانه ننشستی ، از مردم هم رو دربایستی نکردی و نگفتی که اگر من به مردم بگویم چنین شکی کرده ام میگویند پس تو ایمانت کامل نیست، معلوم میشود که یک حس و طلبی در تو هست که فورا آمدی نزد پیغمبرت سوال بکنی که اگر من چنین شکی پیدا کردم چه کنم ؟ (این عین ایمان است) چرا از چنین چیز هایی میترسی [۱]

[۱] : پیرامون جمهوری اسلامی ، صص ۱۲۳ – ۱۲۵

سوال کردن درخصوص حقیقت وجود خدا و فکر کردن در این زمینه

اگر دین اسلام به منطق و استدلال خود یقین دارد چرا مردم را نسبت به سوال کردن در خصوص حقیقت وجود خدا بر حذر داشته و حتی فکر کردن در این زمینه را ممنوع کرده است ؟

اسلام چون به منطق خودش اطمینان داشت ، هیچ وقت نمی آمد مردم را بترساند، بگوید درباره خدا فکر نکن، بلکه میگفت هرچه دلت میخواهد فکر کن ، ولی به شرط این که اساسی فکر کنی ، روی منطق فکر کنی ، در حدودی که یک بشر میتواند فکر کند. مثلا تو حقیقت یکی از مخلوقات خدا را به دست آورده ای که میخواهی حقیقت خدا را به دست آوری ؟ آیا تو حقیقت همین نور حسی را بدست آورده ای ؟ الان هم که علم ، این همه پیشرفت کرده است. از بحث در حقیقت اشیا دلیل نمی شود که وجود اشیا را انکار کنیم. اگر از ما بپرسندحقیقت برق چیست نمی دانیم ، حقیقت ماده چیست نمی دانیم اما وجود این ها را انکار نمی کنیم.

حقیقت حیات چیست ؟ یک بشر هنوز پیدا نشده است که ادعا کند من می توانم بگویم حقیقت حیات چیست . اما وجود حیات را انکار نمی کنیم. چون آثار حیات را میبینیم.

به خدا ، در این حدود همه مردم می توانند معرفت پیدا کنند، که خدایی هست ، ذات لا یزالی هست ، ذات ازلی و ابدی هست ، ذاتی که بی نیاز از همه چیز است هست ، ذاتی که مبدا همه اشیا است و ذاتی که عالم است به مخلوقات خودش ، قادر است بر همه چیز . در این حدود ، همه میتوانند درک کنند.

در رابطه انسان و خدا ، مطلب به گونه ای است که جای شک و تردید نیست:

<< آیا در خدا شکی هست ، خدای آسمان ها و زمین ؟ >>

مسئله کانه استدلالی و نظری نیست که کسی یک نظریه را انتخاب کند ، دیگری نظریه دیگری را انتخاب کند. بلکه اگر مسئله  به صورت صحیحش طرح شود احدی شک نمی کند. پس اگر کسی شک می کند مساله را به صورت صحیح طرح نکرده و در غیر خدا شک کرده ، اسمش را گذاشته خدا و یا شک ندارد ، عناد و جحود می ورزد.