ادبیات پارسی
  • در قیر شب

    دیرگاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است. بانگی از دور مرا می خواند، لیک پاهایم در قیر شب است. ...

    دیرگاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است. بانگی از دور مرا می خواند، لیک پاهایم در قیر شب است. رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار بهم پیوسته سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش و وهمی است ز بند ...

    ادامه مطلب
  • بگو ای یار بگو ، که دلم تنگ شده

    بگو ای یار بگو ای وفادار بگو از سر بلند عشق بر سر دار بگو بگو از خونه بگو ، از گل پونه بگو از شب شبزده‌ها ...

    بگو ای یار بگو ای وفادار بگو از سر بلند عشق بر سر دار بگو بگو از خونه بگو ، از گل پونه بگو از شب شبزده‌ها که نمی‌مونه بگو بگو از محبوبه‌ها ، نسترنهای بنفش سفره‌های بی‌ریا ، توی سبزه‌زار فرش بگو ای یار ...

    ادامه مطلب
  • ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

    ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا م ...

    ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تار است و ره وادی ایمن در پیش آتش طور کجا موعد دیدار کجاست هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد در خرابات بگویید که هشیار کجاست آن کس است اهل ...

    ادامه مطلب
  • بهلول

    آورده اند که شیخ جنید بغدادي، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پ ...

    آورده اند که شیخ جنید بغدادي، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردي دیوانه است . گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او ...

    ادامه مطلب
  • بیمار

    روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: د ...

    روزی سقراط، حکیم معروف یونانی، مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و ...

    ادامه مطلب
  • عبرت

    « گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت ، دید که بهلول ، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گف ...

    « گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت ، دید که بهلول ، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. پرسید: چه می کنی؟ گفت: می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد و به شما چه قدر؟ هر چه سعی می کنم ، ...

    ادامه مطلب
  • عقل بزرگترین نعمت

    «روزی پادشاهی به بهلول گفت : بزرگترین نعمت های الهی چیست؟ بهلول جواب داد : بزرگترین نعمت های الهی عقل است ...

    «روزی پادشاهی به بهلول گفت : بزرگترین نعمت های الهی چیست؟ بهلول جواب داد : بزرگترین نعمت های الهی عقل است. خواجه عبدالله انصاری نیز در مناجات خود گوید: خداوندا آن که را عقل دادی ، چه ندادی و آن که را ...

    ادامه مطلب
  • ملا نصر الدین همیشه اشتباه می کرد

    ملا نصر الدین هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او ن ...

    ملا نصر الدین هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و دیگری از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب م ...

    ادامه مطلب
  • مسجد بهلول

    مسجد بهلول می‌گویند: مسجدی می‌ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می‌کنید؟ گفتند: مسجد می‌‌سازیم. گفت: برای ...

    مسجد بهلول می‌گویند: مسجدی می‌ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می‌کنید؟ گفتند: مسجد می‌‌سازیم. گفت: برای چه، پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا. بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان ...

    ادامه مطلب
  • پاسخ جالب بهلول عاقل

    پاسخ جالب بهلول عاقل روزی بهلول از مسجد «ابوحنیفه» می‌گذشت، دید خطیب مردم را موعظه می‌کند. ایستاد و به سخ ...

    پاسخ جالب بهلول عاقل روزی بهلول از مسجد «ابوحنیفه» می‌گذشت، دید خطیب مردم را موعظه می‌کند. ایستاد و به سخنانش گوش داد. او می‌گفت: جعفربن محمد عقیده دارد که کارها با اختیار از بندگان، در صورتی که آنچه ...

    ادامه مطلب