ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی محرم اسرار کجاست

هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست

بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار کجاست

ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست

طفيل هستی عشقند آدمی و پری *** ارادتی بنما تا سعادتی ببری

طفيل هستی عشقند آدمی و پری *** ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش *** که بنده را نخرد کس به عيب بی‌هنری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند *** به عذر نيم شبی کوش و گريه سحری

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شيرين کار *** که در برابر چشمی و غايب از نظری

هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت *** که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

ز من به حضرت آصف که می‌برد پيغام *** که ياد گير دو مصرع ز من به نظم دری

بيا که وضع جهان را چنان که من ديدم *** گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری

کلاه سروريت کج مباد بر سر حسن *** که زيب بخت و سزاوار ملک و تاج سری

به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آيند *** صبا به غاليه سايی و گل به جلوه گری

چو مستعد نظر نيستی وصال مجوی *** که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری

دعای گوشه نشينان بلا بگرداند *** چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری

بيا و سلطنت از ما بخر به مايه حسن *** و از اين معامله غافل نشو که حيف خوری

طريق عشق طريقی عجب خطرناک است *** نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

به يمن همت حافظ اميد هست که باز *** اری اسامر ليلای ليله القمر

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر – کاين کارخانه‌ايست که تغيير می‌کنند

دانی که چنگ و عود چه تقرير می‌کنند ***  پنهان خوريد باده که تعزير می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند *** عيب جوان و سرزنش پير می‌کنند

جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز *** باطل در اين خيال که اکسير می‌کنند

گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد*** مشکل حکايتيست که تقرير می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فريب *** تا خود درون پرده چه تدبير می‌کنند

تشويش وقت پير مغان می‌دهند باز *** اين سالکان نگر که چه با پير می‌کنند

صد ملک دل به نيم نظر می‌توان خريد *** خوبان در اين معامله تقصير می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست *** قومی دگر حواله به تقدير می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر *** کاين کارخانه‌ايست که تغيير می‌کنند

می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب *** چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند

به دور لاله قدح گير و بی‌ريا می‌باش *** به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش

به دور لاله قدح گير و بی‌ريا می‌باش *** به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش
نگويمت که همه ساله می پرستی کن *** سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش
چو پير سالک عشقت به می حواله کند *** بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش
گرت هواست که چون جم به سر غيب رسی *** بيا و همدم جام جهان نما می‌باش
چو غنچه گر چه فروبستگيست کار جهان *** تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی *** به هرزه طالب سيمرغ و کيميا می‌باش
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ *** ولی معاشر رندان پارسا می‌باش

دی پير می فروش که ذکرش به خير باد ، گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد

دی پير می فروش که ذکرش به خير باد   ***   گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد

گفتـم به بــاد می‌دهــدم باده نــام و نـنـگ   ***   گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست   ***   از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد

بــادت به دســت باشـد اگر دل نهی به هـيـــچ   ***   در معرضی که تخت سليمان رود به باد

حافظ گرت ز پنـد حکيـمان ملالت اسـت   ***   کوته کنيم قصه که عمرت دراز باد

دل از من برد و روی از من نهان کرد ; خدا را با که اين بازی توان کرد

دل از من برد و روی از من نهان کرد *** خدا را با که اين بازی توان کرد
شـــب تــنــهاييـم در تقصـد جــان بود *** خيالش لطف‌های بی‌کران کرد
چــرا چــون لاله خونيـــن دل نبـاشــم  *** که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گويم که با اين درد جان سوز *** طـبيبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من *** صراحی گريه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است *** که درد اشتياقم قصد جان کرد
مــيــان مهربــانــان کــی تــوان گـفــت *** که يار ما چنين گفت و چنان کرد
عدو بـا جــان حــافــظ آن نــکـردی *** که تير چشم آن ابروکمان کرد

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

این تطاول که کشید از غم هجران بلبل

تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد

گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر

مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد

ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی

مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید

از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد

گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد

مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود

چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد

حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود

قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد