شکارچی….

شکارچی….

مردی از کنار جنگلی رد می شد ، شیری را دید که برای شغالی را خط ونشان می کشد . شغال به خانه رفت و در را بست ولی شیر همچنان به حرکات رزمی اش ادامه داد و شغال را به جدال فرا خواند . مرد سرگرم تماشای آنان بود که کلاغی از بالای درخت از او پرسید چه چیز تو را این چنین متعجب کرده است؟
مرد گفت: به خط و نشانهای شیر فکر می کنم ،شغال هم بی توجه به خانه اش رفته بیرون نمی آید!
کلاغ گفت ای نادان آنها تو را سرگرم کرده اند تا روباه بتواند غذایت رابخورد !
مرد دید غذایش از دستش رفته از کلاغه پرسید روباه غذایم را برد شیر و شغال را چه حاصل؟
کلاغه چنین توضیح داد : روباه گرسنه بود توان حمله نداشت ، غذایت را خورد و نیرو گرفت، شیرهم بدنش کوفته بود خودش را گرم کرد تا هنگام حمله آماده باشد و شغال هم خسته بود رفت خانه تا نیرویی تازه کند تا آن زمان که جلوتر رفتی هرسه بتو حمله کنند و تو را بخورند!؟
مردپرسید: از اطلاعاتی که به من دادی تو را چه حاصل؟
کلاغ گفت: آنها کیسه زر تو را به من وعده داده بودند تا تو را سرگرم کنم.

زاهد و مرد مسافر

زاهد و مرد مسافر

مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .سنگ زیبایی درون چشمه دید .آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :« آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟

طفيل هستی عشقند آدمی و پری *** ارادتی بنما تا سعادتی ببری

طفيل هستی عشقند آدمی و پری *** ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش *** که بنده را نخرد کس به عيب بی‌هنری

می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند *** به عذر نيم شبی کوش و گريه سحری

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شيرين کار *** که در برابر چشمی و غايب از نظری

هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت *** که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری

ز من به حضرت آصف که می‌برد پيغام *** که ياد گير دو مصرع ز من به نظم دری

بيا که وضع جهان را چنان که من ديدم *** گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری

کلاه سروريت کج مباد بر سر حسن *** که زيب بخت و سزاوار ملک و تاج سری

به بوی زلف و رخت می‌روند و می‌آيند *** صبا به غاليه سايی و گل به جلوه گری

چو مستعد نظر نيستی وصال مجوی *** که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری

دعای گوشه نشينان بلا بگرداند *** چرا به گوشه چشمی به ما نمی‌نگری

بيا و سلطنت از ما بخر به مايه حسن *** و از اين معامله غافل نشو که حيف خوری

طريق عشق طريقی عجب خطرناک است *** نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری

به يمن همت حافظ اميد هست که باز *** اری اسامر ليلای ليله القمر

دوش مرا حال خوشی دست داد

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه ی جان من است

نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مدد کار ما

کی و کجا وعده دیدار ما

الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی ، چه محنت ها کشید از دست این تهران و تهرانی !

شهریار

الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی

چه محنت ها کشید از دست این تهران و تهرانی!

چه طَرفی بست از این جمعیت، ایران جز پریشانی؟

چه داند رهبری، سرگشتۀ صحرای نادانی؟!

چرا مردی کند دعوی، کسی کاو کمترست از زن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی

به رشتی کلّه ماهی خور، به طوسی کلّه خر گفتی

قمی را بد شمردی، اصفهانی را بَتَر گفتی

جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

به دستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم

عدو را تا که ننشاندم بجای، از پای ننشستم

به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم

چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

کنون تنها علی مانده ست و حوضش، چشم ما روشن!

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

چو استادِ دغل سنگ محک بر سکّۀ ما زد

ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد

چو تهران نیز تنها دید، با جمعی به تنها زد

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن

الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من؟!

•••

چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد

نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هریک را، به تنهایی بدو تازد

چنان اندازدش از پا که دیگر سرنیفرازد

تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

چرا با دوست دارانت عناد و کین و لج باشد؟

چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد؟

مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد؟!

هنوز از ماست ایران را، اگر روزی فرج باشد…

تو گل را خار می بینی و گلشن را همه گلخن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود

کجا بارت بدین سنگینی و کارَت بدینسان بود

چه شد کرد و لر یاغی کزو هر مشکل آسان بود

کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود

کنون ای پهلوان چونی؟! نه تیری ماند و نی جوشن!

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

•••

کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان

نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان

از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان

مگر در قصّه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بُنشَن

الا تهرانیا انصاف میکن: خر تویی یا من؟!

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر – کاين کارخانه‌ايست که تغيير می‌کنند

دانی که چنگ و عود چه تقرير می‌کنند ***  پنهان خوريد باده که تعزير می‌کنند

ناموس عشق و رونق عشاق می‌برند *** عيب جوان و سرزنش پير می‌کنند

جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز *** باطل در اين خيال که اکسير می‌کنند

گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد*** مشکل حکايتيست که تقرير می‌کنند

ما از برون در شده مغرور صد فريب *** تا خود درون پرده چه تدبير می‌کنند

تشويش وقت پير مغان می‌دهند باز *** اين سالکان نگر که چه با پير می‌کنند

صد ملک دل به نيم نظر می‌توان خريد *** خوبان در اين معامله تقصير می‌کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست *** قومی دگر حواله به تقدير می‌کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر *** کاين کارخانه‌ايست که تغيير می‌کنند

می خور که شيخ و حافظ و مفتی و محتسب *** چون نيک بنگری همه تزوير می‌کنند

به دور لاله قدح گير و بی‌ريا می‌باش *** به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش

به دور لاله قدح گير و بی‌ريا می‌باش *** به بوی گل نفسی همدم صبا می‌باش
نگويمت که همه ساله می پرستی کن *** سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش
چو پير سالک عشقت به می حواله کند *** بنوش و منتظر رحمت خدا می‌باش
گرت هواست که چون جم به سر غيب رسی *** بيا و همدم جام جهان نما می‌باش
چو غنچه گر چه فروبستگيست کار جهان *** تو همچو باد بهاری گره گشا می‌باش
وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی *** به هرزه طالب سيمرغ و کيميا می‌باش
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ *** ولی معاشر رندان پارسا می‌باش

دی پير می فروش که ذکرش به خير باد ، گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد

دی پير می فروش که ذکرش به خير باد   ***   گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد

گفتـم به بــاد می‌دهــدم باده نــام و نـنـگ   ***   گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد

سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست   ***   از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد

بــادت به دســت باشـد اگر دل نهی به هـيـــچ   ***   در معرضی که تخت سليمان رود به باد

حافظ گرت ز پنـد حکيـمان ملالت اسـت   ***   کوته کنيم قصه که عمرت دراز باد

دل از من برد و روی از من نهان کرد ; خدا را با که اين بازی توان کرد

دل از من برد و روی از من نهان کرد *** خدا را با که اين بازی توان کرد
شـــب تــنــهاييـم در تقصـد جــان بود *** خيالش لطف‌های بی‌کران کرد
چــرا چــون لاله خونيـــن دل نبـاشــم  *** که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گويم که با اين درد جان سوز *** طـبيبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من *** صراحی گريه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داری وقت وقت است *** که درد اشتياقم قصد جان کرد
مــيــان مهربــانــان کــی تــوان گـفــت *** که يار ما چنين گفت و چنان کرد
عدو بـا جــان حــافــظ آن نــکـردی *** که تير چشم آن ابروکمان کرد

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران ، رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران ، رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی ، تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند ، هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم ، محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند ، که زخود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت ، یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود ، لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا ، ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن ، کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری ، شورها در دلم انگیخته چون نوسفران