انسان تا چه زمانی وقت دارد توبه کند؟

پرسش : انسان تا چه زمانی وقت دارد توبه کند؟ پاسخ اجمالی: پاسخ تفصیلی: شهید مطهری (ره) در جواب به این سؤال با اشاره به حدیث «انینُ الْمُذْنِبینَ احَبُّ الَىَّ مِنْ تَسْبیحِ الْمُسَبِّحین» چنین پاسخ می دهد: خداى تبارک و تعالى، این رحمت مطلقه و کامله فرمود: ناله‏ گنهکاران در نزد من محبوبتر است از تسبیح تسبیح کنندگان. بروید به درگاه خداى خودتان ناله کنید. فکر کنید تا گناهان به یادتان بیاید. به کسى نگویید؛ اقرار به گناه پیش دیگران گناه است، ولى در دل خودتان گناهانتان را در نظر بگیرید. انسان تا در این دنیا هست و رشته حیاتش باقى است و تا وقتى که مرگ مستقیماً به او روى نیاورده است، مهلت براى توبه کردن دارد. تنها در وقتى که انسان در چنگال مرگ گرفتار است و هیچ امیدى به نجات ندارد، توبه مورد قبول واقع نمى شود. قبل از آن ساعات و لحظات آخر که در تعبیرات حدیثى «ساعت معاینه» نامیده شده است (یعنى لحظه ‏اى که انسان مرگ را و جهان دیگر را معاینه مى کند و به چشم مى بیند؛ در عین اینکه هنوز زنده است) توبه انسان قبول است ولى در آن لحظات توبه مقبول نیست. همچنان که در عالم آخرت هم توبه معنى ندارد. نه انسان در آنجا حال توبه پیدا مى کند و نه فرضاً اگر بخواهد توبه کند- که قطعاً توبه واقعى نخواهد بود و فقط یک عمل ظاهرى است- توبه او پذیرفته است. اما چرا در این مورد این‏طور است؟ قرآن تصریح مى کند که: «فَلَمّا رَاوْا بَأْسَنا قالوا امَنّا بِاللَّهِ وَحْدَهُ وَ کَفَرْنا بِما کُنّا بِهِ مُشْرِکینَ»، یعنى همین که انتقام ما را دیدند مى خواهند توبه کنند و توبه‏ شان را نمى پذیریم. در ساعتى که آن انتقام ما رسید، اظهار ایمان کردن و اظهار توبه کردن فایده ندارد، چرا؟ براى اینکه توبه تنها پشیمانى و بازگشت نیست؛ یعنى اگر انسان تحت هر عاملى فقط از راه کج خود بازگردد، این توبه شمرده نمى شود. توبه آن وقت است که یک انقلاب درونى در وجود انسان پیدا مى شود، یعنى نیروهاى مقدسى که در درون انسان نهفته است علیه نیروهاى شهوانى و غضبى و شیطانى وجود انسان و تبهکاریهاى او قیام کنند و زمام مملکت وجود انسان را در دست بگیرند. این معناى توبه است. توبه یعنى انقلاب درونى در انسان. انسان وقتى به مرحله‏ اى مى رسد که احساس مى کند در چنگال مرگ گرفتار است و عذاب الهى را مى بیند، بدیهى است که در آنجا اظهار ایمان مى کند. اما این اظهار ایمان، انقلاب مقدس درونى نیست. قرآن در مورد فرعون مى گوید: «حَتّى اذا ادْرَکَهُ الْغَرَقُ قالَ امَنْتُ انَّهُ لاالهَ الَّا الَّذى امَنَتْ بِهِ بَنوا اسْرائیلَ»، فرعون تا در دنیاست و باد دنیا به تنش مى خورد، فرعونى مى کند؛ با هیچ استدلالى قانع نمى شود، هیچ نصیحت و موعظه‏ اى را نمى پذیرد؛ بین ساحران و موسى معارضه درست مى کند، خود ساحران ایمان مى آورند و او بیشتر طغیان مى کند؛ درصدد کشتن موسى و قومش برمى آید، آنها را تعقیب مى کند. هنگامى که در دریا غرق مى شود، آب او را فرا مى گیرد و خود را در لحظات آخر عمر مى بیند و یقین مى کند که دیگر راه نجات ندارد مى گوید: «امَنْتُ انَّهُ لاالهَ الَّا الَّذى امَنَتْ بِهِ بَنوا اسْرائیل»؛ (من به خداى موسى ایمان آوردم). اینجا دیگر قبول نمى شود. خدا چرا قبول نمى کند؟ مگر خدا بخل مى ورزد؟ نه، توبه باشد قبول مى کند. این، توبه نیست. توبه یعنى انقلاب مقدس درونى. این، انقلاب مقدس درونى نیست. آدمى که در قعر دریا آب تمام اطرافش را گرفته و به هر طرف که نگاه مى کند آب مى بیند و در این حال اظهار توبه مى کند، وجدانش منقلب نشده است، فطرتش زنده نشده است، خودش علیه خودش قیام نکرده است، بلکه حالا که خودش را مضطر و بیچاره مى بیند، از روى اضطرار اظهار تسلیم مى کند. لهذا به او مى گویند: «الْانَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ» چرا یک ساعت پیش که آزاد بودى این حرف را نزدى؟ اگر یک ساعت پیش در حالى که آزاد بودى این حرف را مى گفتى، معلوم بود که در درون تو انقلاب مقدس پیدا شده. اما حالا که این حرف را مى زنى حاکى از انقلاب مقدس نیست، ناشى از اضطرار و بیچارگى است. اینکه چرا توبه انسان در دنیاى دیگر قبول نیست؟ اولًا چون در آن دنیا انسان همه چیز را مى بیند. در آنجا وقتى که ادّعاى توبه مى کند و مى گوید خدایا پشیمانم، آن اظهار پشیمانى انقلاب مقدس درونى نیست، انقلاب آزاد نیست. بلکه ثانیاً انسان همینکه از این دنیا رفت، در حکم میوه‏اى است که روى یک درخت بوده و پس از آنکه رسیده است یا به صورت کال و نیم رس (به هر شکلى)، از درخت جدا شده و افتاده است. میوه تا روى درخت است تابع نظام درخت است؛ اگر رشد مى کند از طریق درخت رشد مى کند، اگر آب به آن مى رسد از طریق ریشه ‏هاى درخت است، اگر ماده غذایى به آن مى رسد از طریق درخت مى رسد، اگر از هوا استفاده مى کند از طریق درخت استفاده مى کند، اگر طعمش شیرین مى شود به دلیل فعل و انفعالى است که در درخت صورت مى گیرد، اگر رنگش تغییر مى کند باز به وسیله درخت است. همینکه میوه از درخت افتاد، تمام امکاناتى که براى آن موجود بود از بین مى رود. تا ساعتى قبل که مثلًا سیبى که روى زمین افتاده است روى درخت به صورت نیم رس و کال بود، این امکان وجود داشت که رسیده شود، یک مرحله جلو بیاید، رنگش تغییر کند، حجمش بیشتر شود، طعمش مطبوع‏تر شود، شیرین‏تر شود، معطرتر شود. ولى همین که از درخت افتاد، تمام امکانات از بین مى رود؛ یعنى آخرین فعلیتش، آخرین حالتش، در همان لحظه‏ اى است که از درخت مى افتد. انسان میوه درخت طبیعت است، میوه درخت دنیاست. تمام امکاناتى که براى ما انسانها موجود است، در طبیعت و در دنیا موجود است. براى ما خوب شدن در دنیا امکان دارد، وسایل بد شدن و بدتر شدن هم باز در دنیا موجود است. ما که در این دنیا هستیم، روى درخت طبیعت و دنیا هستیم، میوه این درخت هستیم. این جهان همچون درخت است ‏اى گرام***ما بر آن چون میوه ‏هاى نیم خام‏ تا ما روى درخت طبیعت هستیم، همه امکانات برایمان هست؛ اگر عبادت کنیم، مثل میوه‏اى که مى رسد رسیده مى شویم؛ اگر گناه کنیم، مانند میوه‏اى که آفت زده مى شود آفت زده مى شویم مثل اینکه کرمى یا شته‏ اى از راه درخت به این میوه برسد. توبه هم یکى از امکانات است، مثل آب و غذایى است که از راه درخت طبیعت باید به ما برسد. لذا وقتى مردیم دیگر به ما نمى رسد، چرا؟ چون عرض کردم توبه یک انقلاب مقدس است و همه تغییرها و انقلابها و حرکتها مال این دنیاست، همه تغییر مسیردادن‏ ها و تغییر جهت دادن‏ ها مال این دنیاست، بالا رفتن و پایین‏رفتن در این دنیاست. همین که پا به آن دنیا گذاشتیم، در هر حد و درجه‏ اى که هستیم، در هر مسیرى که هستیم، به سوى هر چیزى که هستیم، در همان جا متوقف مى شویم. آخرین حد فعلیت تمام شده است. یک مثال دیگر: یک طفل تا در رحم مادر است وابسته به وجود مادر است؛ غذایش از ناحیه مادر است، مایع و آب بدنش از وجود مادر است، سلامت و بیمارى اش از ناحیه مادر است. اما همین که از مادر متولد شد، دیگر وابستگى اش به او تمام مى شود، یک نظام دیگر بر زندگى او حکومت مى کند و دیگر یک لحظه نمى تواند با نظام پیشین که نظام رحم است زندگى کند. انسان پس از آنکه از این دنیا رفت، نظام زندگى اش بکلى تغییر مى کند و عوض مى شود و امکان ندارد کوچکترین استفاده‏ اى از نظاماتى که در این دنیا هست بکند. عمل و توبه، پیشروى و پسروى، بالا رفتن و پایین رفتن و تغییر مسیر و جهت دادن، همه مال این دنیاست. این کلام على علیه السلام است: «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لا حِسابٌ وَ غَداً حِسابٌ وَ لا عَمَلٌ» مى گوید: ایّهاالناس! امروز روز عمل است و روز حساب نیست، دنیا محل مجازات و رسیدن به حساب نیست. نه اینکه بخواهد بگوید هیچ مکافاتى در دنیا نیست. بعضى از احوال در دنیا مکافات است، و بعضى از بدبختیهایى که در دنیا به انسان مى رسد نتیجه عمل انسان است. اما نه خیال کنید که حساب هر عمل بدى را خدا در این دنیا مى رسد، و نه خیال کنید که هر حالت بدى که انسان پیدا مى کند در نتیجه یک عمل گذشته اوست، این‏جور نیست. بنابراین آیا اگر انسانى در این دنیا هیچ گونه مجازاتى نشد، دلیل بر این نیست که حسابش پاک بوده است؟ نه. آیا اگر کسى در دنیا سختى اى دید، دلیل بر بدى عمل اوست؟ مثلًا این که سیلى آمد و پاکستانی ها را از بین برد، دلیل بر بدى عمل آنهاست؟ یعنى خدا به حساب آنها در این دنیا رسیده است؟ نه، این‏جور نیست. درس اسلام به ما این است: «الْیَوْمَ عَمَلٌ وَ لا حِسابٌ وَ غَداً حِسابٌ وَ لا عَمَلٌ». دنیا، دار عمل است، دار رسیدگى و حساب کردن نیست. برعکس، آخرت‏، دار عمل نیست، منحصراً دار حساب است و بس. پس سرّ اینکه توبه انسان محدود است به قبل از معاینه موت و آثار آن، و پس از آنکه انسان موت را معاینه کرد نظیر فرعون، دیگر توبه او قبول نیست، و همچنین سرّ اینکه در عالم آخرت توبه ‏اى نیست، همینها بود که براى شما عرض کردم.(۱)

 

پی نوشت: (۱). مجموعه‏ آثار استاد شهید مطهرى، ج ‏۲۳، ص ۵۵۵٫

محبت و ارادت به اولیا

عشق و محبت منحصر به عشق زمینی نیست بلکه نوع دیگری از عشق و جاذبه هست که در جو بالاتری قرار دارد و اساسا از محدوده ماده و مادیات بیرون است و از انگیزه ای ماورای بقای نسل سرچشمه میگیرد و فصل ممیز جهان انسان و جهان حیوان است و آن عشق معنوی و انسانی است. عشق ورزیدن به فضایل و خوبی ها و شیفتگی سجایای انسانی و جمال حقیقت.

و این عشق است که در آیات بسیاری از قرآن با واژه محبت و احیانا مودت از آن یاد شده است. این آیات در چند قسمت قرار گرفته اند :

۱- آیاتی که در وصف مومنان است و از دوستی آنان نسبت به حضرت حق و یا نسبت به مومنان سخن گفته است مانند آیه ۹ سوره حشر

۲- آیاتی که از دوستی حضرت حق با مومنان سخن گفته است :

«خدا دوست دارد توبه کنندگان و پاکیزگان را » (بقره ۲۲۲)

«خدا دوست دارد نیکوکاران را » (آل عمران ، ۱۴۸)

و…

۳- آیاتی که متضمن دوستی های دو طرفه و محبت های متبادل است:

دوستی حضرت حق نسبت به مومنین و دوستی مومنین نسبت به حضرت حق و دوستی مومنین نسبت به یکدیگر :

« بگو اگر دوست دارید خدا را ، از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهانتان را برایتان ببخشاید » (آل عمران ، ۳۱)

« خدا بیاورد قومی را که دوستشان دارد و آنها او را دوست دارند » (مائده ، ۵۴)

« آنان که ایمان آورده اند و شایسته ها انجام داده اند ، خداوند بخشایشگر برایشان دوستی قرار می دهد » (مریم ، ۹۶)

 

و همین علاقه و محبت است که ابراهیم برای ذریه اش خواست و پیغمبر خاتم نیز به دستور خداوند برای خویشانش طلب کرد.

و آنچنان که از روایات بر می آید ، روح و جوهر دین غیر از محبت چیزی نیست.

 

برگرفته از کتاب جاذبه و دافعه حضرت علی علیه السلام نوشته استاد شهید مرتضی مطهری

حصار شکنی

عشق و محبت قطع نظر از اینکه از چه نوعی باشد و قطع نظر از اینکه محبوب دارای چه صفاتی باشد انسان را از خود پرستی بیرون می برد. خود پرستی محدودیت و حصار است . عشق به غیر مطلقا ، این حصار را میشکند. تا انسان از خود بیرون نرفته است ضعیف است و ترسو و بخیل و حسود و بدخواه و کم صبر و خودپسند و متکبر ، روحش برق و لَمَعان ندارد ، نشاط و هیجان ندارد ، همیشه سرد است و خاموش ، اما همین که از «خود» پای بیرون نهاد و حصار خودی را شکست این خصایل و صفات زشت نیز نابود میگردد.

هر که را جامه ز عشقی چاک شد        او ز حرص و عیب کلی پاک شد

خود پرستی به مفهومی که باید از بین برود یک امر وجودی نیست. یعنی نه این است که انسان باید علاقه وجودی نسبت به خود را از بین ببرد تا از خود پرستی برهد. معنی ندارد که آدمی بکوشد تا خود را دوست نداشته باشد. علاقه به خود که از آن به « حب ذات » تعبیر میشود به غلط در انسان گذاشته نشده است تا لازم گردد از میان برداشته شود. اصلاح و تکمیل انسان بدین نیست که فرض شود یک سلسله امور زاید در وجودش تعبیه شده است و باید آن زاید ها و مضر ها معدوم گردند و به عبارت دیگر اصلاح انسان در کاستی دادن به او نیست ، در تکمیل و اضافه کردن به اوست. وظیفه ای که خلقت بر عهده انسان قرار داده است در جهت مسیر خلقت است ، یعنی در تکامل و افزایش است نه در کاستی و کاهش.

مبارزه با خود پرستی مبارزه با «محدودیت خود» است و این خود باید توسعه یابد. این حصار که به دور خود کشیده شده است که همه چیز دیگر غیر از آنچه به عنوان یک شخص و یک فرد مربوط میگردد آن را بیگانه و ناخود و خارج می بیند ، باید شکسته شود.

شخصیت باید توسعه یابد که همه انسان های دیگر را بلکه همه جهان خلقت را دربر گیرد. پس مبارزه با خود پرستی یعنی مبارزه با محدودیت خود. بنابر این خودپرستی جز محدودیت افکار و تمایلات چیزی نیست. عشق ، علاقه و تمایل انسان را به خارج از وجودش متوجه میکند. وجودش را توسعه داده و کانون هستی اش را عوض میکند و به همین جهت عشق و محبت یک عامل بزرگ اخلاقی و تربیتی است ، مشروط به اینکه خوب هدایت شود و به طور صحیح مورد استفاده واقع گردد.

منبع : کتاب جاذبه و دافعه علی علیه السلام ، از استاد شهید مرتضی مطهری

شرایط جامعه زمان ظهور در حدیثی از امام صادق علیه السلام

امام صادق به یکی از یاران خود گفت :

۱- هنگامی که میبینی ظلم و ستم همه جافراگیر شده

۲- قرآن فرسوده و بدعت هایی از روی هوا و هوس در مفاهیم آن آمده

۳- آئین خدا (عملا) بی محتوا شده همانند ظرفی که آن را واژگون سازند !

۴- اهل باطل بر اهل حق پیشی گرفته اند

۵- مردان به مردان و زنان به زنان قناعت کنند

۶- افراد (به ظاهر) با ایمان سکوت اختیار کرده اند

۷- کوچکتر ها احترام بزرگتر ها را رعایت نمی کنند

۸- پیوند خیشاوندی بریده شده

۹- مداحی و چاپلوسی فراوان شده

۱۰ آشکارا شراب نوشده می شود

۱۱- راه های خیر منقطع و راه های شر مورد توجه قرار گرفته

۱۲- هنگامی که ببینی حلال تحریم شود و حرام مجاز شمرده شود

۱۳- قوانین و فرمانهای دینی طبق تمایلات اشخاص تفسیر گردد!

۱۴- از افراد با ایمان چنان سلب آزادی شود که جز بادل نتوانند ابراز تنفر کنند

۱۵- سرمایه های عظیم در راه خشم خدا (و فساد و ابتذال و ویرانی) صرف گردد

۱۶- رشوه خواری در میان کارکنان دولت رائج گردد

۱۷- پست های حساس به مزایده گذارده شود

۱۸- (بعضی از ) مردان از خود فروشی زنان خود ارتزاق کنند

۱۹- قمار آشکار گردد (حتی در پناه قانون)

۲۰- سرگرمیهای ناسالم چنان رواج پیدا کند که هیچکس جرات جلوگیری از آن نداشته باشد

۲۱- شنیدنحقایق قرآن بر مردم گران آید ، اما شنیدن باطل سهل و آسان !

۲۲- همسایه ، همسایه خود را از ترس زبانش احترام میکند

۲۳- هنگامی که ببینی مساجد را به زیور ها بیارایند.

۲۴- برای غیر از خدا به حج خانه خدا بشتابند!

۲۵- مردم سنگدل شوند (و عواطف بمیرد)

۲۶- مردم طرفدار کسی باشند که پیروز است (خواه بر حق باشد یا باطل)

۲۷- آنها که به دنبال حلال هستند نکوهش شوند و آنها که به دنبال حرامند مدح !

۲۸- آلات لهو و لعب (حتی ) در مکه و مدینه آشکار گردد

۲۹- اگر کسی اقدام به امر به معروف و نهی از منکر کند به او توصیه میکنند که این کار وظیفه تو نیست !

۳۰- مساجد پر از کسانی است که از خدا نمی ترسند

۳۱- تمام همت مردم شکم و فرجشان است !

۳۲- امکانات مادی و دنیوی فراوان میگردد و دنیا به مردم روی میکند

۳۳- زنان خود را در اختیار افراد بی ایمان میگذارند

۳۴- پرچم های حق پرستی فرسوده و کهنه میگردد

۳۵- ویرانگری (به وسیله جنگ ها) بر عمران و آبادی پیشی میگیرد

۳۶- هنگامی که ببینی در آمد زندگی بعضی ها تنها از طریق کم فروشی میشود

۳۷- کسانی هستند با سرمایه فراوان درحالی که در عمرشان حتی یکبار هم زکات نپرداخته اند

۳۸- مردم عصر ها در حال نشئه و صبحگاهان مستند

۳۹- مردم همه به یکدیگر نگاه میکنند و از فاسدان شرور تقلید مینمایند

۴۰- هرسال فساد و بدعتی نو پیدا میشود

۴۱- مردم و محافل همه پیرو ثروتمندان خود خواه میشوند

۴۲- در حضور جمع ، همانند بهایم مرتکب اعمال جنسی میشوند

۴۳- اموال زیاد در غیر راه خدا صرف میکنند اما در راه خدا از کمی مضایقه دارند

۴۴- افرادی پیدا میشوند که اگر یک روز گناه کبیره ای انجام ندهند غمگینند

۴۵- حکومت به دست زنان می افتد

۴۶- نسیمها به سود منافقان می وزد و هیچ جریانی به سود افراد با ایمان نیست

۴۷- هنگامی که ببینی دادرسان بر خلاف فرمان خدا قضاوت میکنند

۴۸- برفراز منابر دعوت به تقوی میشود ولی دعوت کننده خود به آن عمل نمی کند !

۴۹- مردم نسبت به وقت نماز بی اعتنا میشوند

۵۰- حتی کمک به نیازمندان با توصیه و پارتی بازی صورت میگیرد نه برای خدا

در چنین زمانی مراقب خویش باش و از خدا تقاضای نجات و رهائی از این وضع ناهنجار کن (که فرج نزدیک است)

 

منبع » کتاب مهدی انقلابی بزرگ ، از ناصر مکارم شیرازی

تقلید در اصول دین جایز نیست !

میدانیم که اصول دین تقلیدی نیست ، یعنی هرکس وظیفه دارد شخصا در خصوص اصول دین تحقیق کند و به نتیجه برسد ، اما مشکل من این است که میدانم اگر بخواهم وارد مرحله تحقیق و پژوهش درباره اصل توحید و یا سایر اصول دین شوم ، تفکراتی در ذهنم خطور میکند و ممکن است تا مدت ها نتوانم یقین قلبی نسبت به اصول دین پیدا کنم. که این امر برایم بسیار اضطراب آور و نگران کننده است. به نظر شما که متخصص امور دینی هستید راه حل مشکل من و افرادی امثال بنده چیست ؟

دینی که از مردم در اصول خود تحقیق می خواهد و تحقیق هم یعنی بدست آوردن مطلب از راه تفکر و تعقل ، خواه یا ناخواه برای مردم ، آزادی فکر قایل است. میگوید اصلا من از تو لا اله الا الله ای را که در آن فکر نکرده ای و منطقت را به کار نینداخته ای نمی پذیرم ، نبوت و معادی را که تو از راه رشد فکری انتخاب نکرده ای و به آن نرسیده ای نمی پذیرم . پس ناچار به مردم آزادی فکر میدهد و مردم را از راه روحشان هرگز نمی ترساند.

نمی گوید که مبادا در فلان مسئله فکر بکنی که این وسوسه شیطان است واگر وسوسه شیطان در تو پیدا شد با سر در آتش جهنم میروی. در این زمینه احادیث زیادی هست. از جمله آن که پیغمبر اکرم فرمود : یکی از چیزهایی که امت مرا هرگز به خاطر آن معذب نخواهند کرد ، این است که انسان درباره خلقت ، خدا و جهان فکر کند و وسواسی در دلش پیدا شود. مادامی که او درحال تحقیق و جستجو است ، هرچه از این شک ها در دلش پیدا شود خدا او را معذب نمی کند و آن را گناه نمی شمرد.

در حدیث معروفی است که یک عرب بدوی آمد خدمت رسول خدا و عرض کرد “یا رسول الله ! هَلَکتُ” ، تباه شدم .

پیغمبر اکرم فوراً درک کرد ، فرمود فهمیدم چه میخواهی بگویی. لابد میگویی شیطان آمد و به تو گفت ” من خَلَقَک ؟” تو هم در جوابش گفتی که مرا خدا آفریده است. شیطان گفت ” من خلقه ؟” خدا را که آفریده است ؟ تو دیگر نتوانستی جواب بدهی.

گفت یا رسول الله همین است.

پیغمبر فرمود : ذلک مَحضُ الایمان ، فرمود چرا تو فکر کردی که هلاک شدی !؟ لیت عین ایمان است یعنی همین تو را به ایمان واقعی میرساند. این تازه اول مطلب است. چنین فکری که در روح تو پیدا شد، این شک که پیدا شد (باید برای رفع آن تلاش کنی)

شک منزل بدی است ولی معبر خوب و لازمی است. یک وقتی بد است که تو در همین منزل بمانی . این شک تنبل هاست که هلاکت است. اما تو که این چنین آدمی نیستی که وقتی چنین شک و وسوسه ای در تو پیدا شد در خانه ننشستی ، از مردم هم رو دربایستی نکردی و نگفتی که اگر من به مردم بگویم چنین شکی کرده ام میگویند پس تو ایمانت کامل نیست، معلوم میشود که یک حس و طلبی در تو هست که فورا آمدی نزد پیغمبرت سوال بکنی که اگر من چنین شکی پیدا کردم چه کنم ؟ (این عین ایمان است) چرا از چنین چیز هایی میترسی [۱]

[۱] : پیرامون جمهوری اسلامی ، صص ۱۲۳ – ۱۲۵

سوال کردن درخصوص حقیقت وجود خدا و فکر کردن در این زمینه

اگر دین اسلام به منطق و استدلال خود یقین دارد چرا مردم را نسبت به سوال کردن در خصوص حقیقت وجود خدا بر حذر داشته و حتی فکر کردن در این زمینه را ممنوع کرده است ؟

اسلام چون به منطق خودش اطمینان داشت ، هیچ وقت نمی آمد مردم را بترساند، بگوید درباره خدا فکر نکن، بلکه میگفت هرچه دلت میخواهد فکر کن ، ولی به شرط این که اساسی فکر کنی ، روی منطق فکر کنی ، در حدودی که یک بشر میتواند فکر کند. مثلا تو حقیقت یکی از مخلوقات خدا را به دست آورده ای که میخواهی حقیقت خدا را به دست آوری ؟ آیا تو حقیقت همین نور حسی را بدست آورده ای ؟ الان هم که علم ، این همه پیشرفت کرده است. از بحث در حقیقت اشیا دلیل نمی شود که وجود اشیا را انکار کنیم. اگر از ما بپرسندحقیقت برق چیست نمی دانیم ، حقیقت ماده چیست نمی دانیم اما وجود این ها را انکار نمی کنیم.

حقیقت حیات چیست ؟ یک بشر هنوز پیدا نشده است که ادعا کند من می توانم بگویم حقیقت حیات چیست . اما وجود حیات را انکار نمی کنیم. چون آثار حیات را میبینیم.

به خدا ، در این حدود همه مردم می توانند معرفت پیدا کنند، که خدایی هست ، ذات لا یزالی هست ، ذات ازلی و ابدی هست ، ذاتی که بی نیاز از همه چیز است هست ، ذاتی که مبدا همه اشیا است و ذاتی که عالم است به مخلوقات خودش ، قادر است بر همه چیز . در این حدود ، همه میتوانند درک کنند.

در رابطه انسان و خدا ، مطلب به گونه ای است که جای شک و تردید نیست:

<< آیا در خدا شکی هست ، خدای آسمان ها و زمین ؟ >>

مسئله کانه استدلالی و نظری نیست که کسی یک نظریه را انتخاب کند ، دیگری نظریه دیگری را انتخاب کند. بلکه اگر مسئله  به صورت صحیحش طرح شود احدی شک نمی کند. پس اگر کسی شک می کند مساله را به صورت صحیح طرح نکرده و در غیر خدا شک کرده ، اسمش را گذاشته خدا و یا شک ندارد ، عناد و جحود می ورزد.