لينوس توروالدز

لینوس بندیکت توروالدز (زاده ۲۸ دسامبر ۱۹۶۹ در هلسینکیفنلاند) یک مهندس نرم‌افزار فنلاندی-آمریکایی است که به خاطر آغاز و توسعهٔ هسته لینوکس و همچنین نرم‌افزار گیت شناخته می‌شود. او پس از چندی معمار ارشد پروژهٔ هسته لینوکس شد و هم‌اکنون مسئولیت هماهنگ کنندهٔ پروژه (هسته لینوکس) را بر عهده دارد.

او انگیزه‌اش برای برنامه‌نویس‌شدن را اینگونه بیان می‌کند که پول کافی برای اجرای
بر روی دستگاه شخصی‌اش نداشته و دوستانش بازی‌هایی روی رایانه‌شان می‌کردند که او توان پرداخت برای آن‌ها را نداشت. برای رفع این نیاز به یادگیری برنامه‌نویسی روی آورد.

تروالدز از سال ۱۹۸۸ تا سال ۱۹۹۶ در دانشگاه هلسینکی در مقاطع لیسانس و فوق لیسانس از رشته علوم کامپیوتر در گروه تحقیقاتی NODES بود تحصیلات آکادمیک او بعد از اولین سال از مطالعه او که به ارتش فنلاند پیوست متوقف شد، او به عنوان افسر برنامه‌های آموزشی به مدت ۱۱ ماه در خدمت آموزشی اجبار ارتش فنلاند خدمت کرد. در ارتش او مقام ستوان دوم را در نقش رئیس پرتاب گلوله داشت. در سال ۱۹۹۰ مطالعات دانشگاهیش را دوباره ادامه داد و برای اولین بار یونیکس را در قالب یک میکرو ویکس که التراایکس را اجرا می‌کرد منتشر کرد. عنوان مقالهٔ فوق لیسانس او لینوکس: یک سیستم‌عامل قابل حمل (Portable) بود.ویکی

استيو جابز

هركسي بايد برنامه نويسي بلد باشد چون برنامه نويسي ياد ميدهد چجوري فكر كنيد.

هرگز اجازه ندهيد صداى قضاوت هاى بى دليلِ ديگران، آرزوها و اهداف ارزشمندتان را به نابودى بكشانند.

پروفسور سمیعی

برای کسی که میفهمد
هیچ توضیحی لازم نیست
و
برای کسـی که نمیفهمد
هر توضیحی اضافه است

آنانکه میفهمند
عذاب میکِشند
و
آنانکه نمیفهمند
عذاب می دهند

مهم نیست
که چه “مدرکی” دارید
مهم اینه
که چه “درکی” دارید

مغزِ کوچک
و دهانِ بزرگ
میلِ ترکیبیِ بالایی دارند

کلماتی که
از دهانِ شمابیرون می آید
ویترینِ فروشگاهِ شعورِ شماست

پس وای بر جمعی
که لب را
بی تامل وا کنند
چرا که
کم داشتن و زیاد گفتن
مثلِ
نداشتن و زیادخرج کردن است!

پس نگذارید
زبانِ شما
از افکارتان جلو بزند!!!

مارتین لوتر کینگ

photo_2016-11-15_21-07-10

اگر نمی توانی پرواز کنی، بِدو
اگر نمی توانی بدَوی، راه برو
اگر نمی توانی راه بروی، سینه خیز برو
اما هر کاری که می کنی
حرکتت را رو به جلو ادامه بده

آرتروز فکری

آرتروز فکری

مطلب زیر مقاله ای است از محمود معظمی با عنوان « چه کنیم تا از آرتروز فکری در امان بمانیم؟ » که در شماره ۵۲۴ مجله دانشمند در خرداد ۸۶ چاپ شده است.

الان اگر بهترین و تمیز ترین خودروی پنجاه سال را داشته باشید، حتی اگر کارخانه اش را هم دایر کنید، کسی آن خودرو را از شما نمی خرد. شاید برای نمایش در موزه یکی دو دستگاه بخرند، ولی کسی برای استفاده و تردد در جاده و خیابان چنین خودرویی نمی خرد. درست است که این خودرو در زمان خودش بهترین بوده است، ولی الان آهن پاره ای بیش نیست: نه امنیت دارد، نه بازده سوخت مناسب و نه راحتی. با این حال، خیلی وقت ها می شنویم که کسی می گوید: « ماشین هم ماشین های قدیم! » این هم از آن دسته حرفهایی است که نشان می دهد گوینده اش احتمالا دچار آرتروز فکری است. می گوید: « یادش بخیر »! باید گفت: « یاد چه چیزی بخیر؟ الان، الان است، چرا یاد قدیم ها بخیر؟! » این طرز فکر و بیان، یک علت بیشتر ندارد: این فرد می خواهد مثل ۵۰ سال پیش زندگی کند. نپذیرفته است که اگر « الان » را از دست بدهد، ۲۰ سال بعد درباره همین روز ها خواهد گفت: « یادش بخیر! »
بشر از دل غار های تاریک و سرد و و حشتناک، از میان حیوانات درنده و شرایط صعب و دشوار نجات پیدا کرده و الان در خانه های ایمن زندگی می کند. زیر دریا تونل زده و قصد ساختن ایستگاه بر کره ماه را دارد. همه اینها، نشانه « نوآوری » است. نو آوری هایی که در زمان خودشان توسط آدم های معمولی که آرتروز فکری داشته اند، مسخره شده اند. همین الان هم هر آدمی که بخواهد بر خلاف عادت های موجود در جامعه اش ایده ای را مطرح کند، بعضی او را مسخره می کنند. و این طبیعی و قابل انتظار است، چرا که اکثر آن آدم ها دچار آرتروز فکری شده و مغزشان خشک شده است. آنها انسان های بدی نیستند، فقط فکرشان منجمد شده و از تغییر می ترسند.
علامت مغزی که آرتروز ندارد، این است که از مطالعه، یاد گرفتن، آمیزش با آدم های جدید، تغییر، نوآوری و خلاقیت، « لذت » می برد. از « تفاوت » ها لذت می برد. هر وقت دیدید به مقایسه افتاده اید و مدام از اوضاع و شرایط ایراد می گیرید، با خودتان بگویید: « نکند مغزم خشک شده و آرتروز فکری گرفته ام! » اگر می خواهید کتاب بخوانید اما حوصله ندارید- بگذریم از این که یک مواقعی آدم واقعا خسته است و حوصله ندارد- اگر اصولا کتاب نمی خوانید و میانه ای با مطالعه ندارید، اصولا با آدم های جدید معاشرت نمی کنید و … ، از خودتان بپرسید: « چرا من این طوری شده ام ؟ » شاید بگویید: « افسرده ام » اما من می گویم: « شاید آرتروز فکری گرفته اید! » خوشبختانه، آرتروز فکری چیزی است که اگر همین الان برای رفع آن تصمیم بگیرید، از بین خواهد رفت. پس همین الان تصمیم بگیرید آرتروز فکری را از ستان بیرون کنید و تا موقعی که زنده هستید و زندگی می کنید، بیاموزید، بیاموزانید و راه حل های نو پیدا کنید.
هر نسل برای متحول شدن و رفتن به سوی تغییر، تنها یکبار فرصت دارد. آن هنگام، زمانی است که جوانان به سن بلوغ می رسند. سن بلوغ سنی است که آنها می خواهند تغییر کنند، می خواهند نو آوری کنند. اشتباه بسیاری از ما پدر و مادرها این است که جلوی این تغییر را بگیریم!این کار، بیهوده است عبث. تازه بر فرض که موفق هم شویم، تبدیل به همانی خواهیم شد که الان هستیم. و مسلم است که ماندن در امروز و در جا زدن، برای فردا که دنیا تغییر کرده، کارایی ندارد. بعضی ها به بهانه حفظ و صیانت از فرهنگ پیشینیان، از برخی اعمال و رفتارهای جوانان جلوگیری می کنند. اما روح پیشینیان ما در خاک خواهد لرزید و خشمگین خواهد شد اگر ببینند که ما می خواهیم همان روش آنها را در قرن بیست و یکم پیاده کنیم! اگر پیشینیان ما روش پدران و مادرانشان را پیاده می کردند، خود ما هم امروز در این وضعیت نبودیم و در همان شرایط قدیم مانده بودیم!
ما باید ضمن احترام به گذشته، در پی اصل مطلب باشیم: زندگی بهتر، آرامش بیشتر، روابط صحیح تر و سنجیده تر و مواردی نظیر این ها. ارزش در این ها است. حالا می پرسید راهش چیست؟ یک مثال برایتان می زنم. زمانی من می توانستم جلوی خانه همسایه مان بنشینم، روی پله، با هم چای می خوردیم، گپ می زدیم و روابط خوبی داشتیم. امروز ممکن است برویم در یک کافی شاپ، یک قهوه یا چای بخوریم. به هر حال، آنچه در این میان « اصل » است، معاشرت با هم و زندگی کردن است و شاد زیستن. می توان برای این منظور، هر رور یک روش جدید تر و بهتر یافت. آیا لزومی دارد که هنوز هم از همان روش های قدیمی استفاده کنیم؟
همان طور که در قسمت قبل مفصلا توضیح دادم، باید یاد بگیریم که گاهی اوقات مغزمان را از کاسه سرمان بیرون بیاوریم، در دستمان بگیریم و آن را حسابی ماساژ بدهیم تا نرم شود و از این حالت خشکی و جمود در بیاید،

The-Compound-Effect-Darren-Hardy

اثر مرکب

اثر مرکب از دارن هاردی

در دنیا هیچ چیزی بدون تلاش بدست نمی آید و شعار هایی مثل لاغر شدن در چند روز یا چند هفته کوتاه شعاری تبلیغاتی برای فریب دادن افراد عادی است.

چیزی که الان هستیم حاصل تصمیمات و انتخاب های ما بوده پس باید توجه کنیم که چیزهای کوچکی که انتخاب می کنیم را به طور آگاهانه انتخاب کنیم. در این کتاب روش هایی برای کنترل سرنوشت و موفقیت با انتخاب آگاهانه ارائه شده است.

مرحله ۱:

لیستی از کارهای کوچکی که در طول زمان باعث ایجاد تغییر مثبت در شما می شوند مثلا مطالعه کتابی مفید روزانه نیم ساعت تهیه کنید.

لیستی از کارهای کوچکی که فکر میکنید توقف آنها باعث جلوگیری از ضرر و درنتیجه موفقیت می شود تهیه کنید مثلا کم خوردن غذا های چرب

موفقیت و از خود راضی بودن آغاز شکست است. کارهایی که قبلا در آن موفق بوده اید و زمانی که از خود راضی شده اید و شکست خورده اید را لیست کنید.

مرحله ۲:

داشتن اطلاعات و ثبت فعالیت هایی که در ضمینه های مختلف انجام میدهید به شما در تصمیم گیری آگاهانه کمک میکند لذا شروع به ثبت کارهایتان در موضوعات مختلف کنید مثلا ثبت خرج کردن پول و … از یک هفته شروع کرده و سپس آن را تا سه هفته انجام داده تا تبدیل به یک عادت شود

بعدا نتیجه آن را دیده و سایر کارها را نیز ثبت می نمایید.

مرحله ۳:

در زندگی تان با چه جنبه ، شخص ، یا شرایطی مشکل دارید ؟ در کدام جنبه ۱۰۰ درصد موفقیت یا شکست را نمی پذیرید ؟ سه کاری را که قبلا انجام داده اید و همه چیز را خراب کرده اید بنویسید! سه کاری را که باید انجام میدادید و ندادید را بنویسید! سه رخدادی که اتفاق افتاد و درست واکنش ندادید بنویسید

سه کاری که الان می توانید انجام دهید و مسئولیت آن را به عهده بگیرید بنویسید

……

عادت ها رفتار اکتسابی هستند که تقریبا یا کلا به صورت غیر ارادی انجام می شوند. عادت ها در صورتی مفید هستند که عادات خوبی باشند در این صورت انرژی ذهنی ما را برای سایر فعالیت ها حفظ می کنند.

عادت ها معمولا اثر آنی نمی گذارند مثلا خوردن کیک شکلاتی یک دفعه ۵۰ کیلو به وزن شما اضافه نمی کند و معمولا خوشی های آنی نسبت به آسیب های طولانی مدت برای ما مهم جلوه می کنند برای تغییر عادت ها فقط اراده نیاز نیست بلکه باید یک دلیل (چرا) قوی برای کار وجود داشته باشد، شما برای ۲۰ دلار از روی تخته ارتفاع بالا رد نمی شوید اما اگر یکی از عزیزانتان آن سوی تخته گرفتار باشد احتمالا این کار را انجام می دهید. انگیزه و اهداف خود را برای کارها مشخص کنید.

آنچه خواندید بخشی از کتاب اثر مرکب نوشته دارن هاردی بود.

چرا افراد خنگ سریع تر از افراد باهوش پولدار میشوند؟

ما هستیم عالی هوشمند سریع

🔸تا حالا برایتان اتفاق افتاده:
روز و شب به فکر یک کار خوب، یک درآمد خوب، یک ماشین خوب، یک خونه خوب در کل یک زندگی خوب کار میکنید، زحمت میکشید، جون میکنید و تلاش میکنید، خسته میشید اما باز کار میکنید بعد یک روزی ،یک جایی دوستِ خـنــگِ (!) دوران مدرسه تان را میبینید که چه ثروتی اندوخته و چه درآمدی داره و چه زندگی شیک و لوکسی داره، ماشین گرانقیمت، شرکت بزرگ، چند صد نفر کارمند و …
بعد درست در همون لحظه است که این سوال معروف به ذهن تان خطور میکنید:

خدااااااااااااااااااا مگه من چیم از این خِنگه(!) کمتر بود؟؟؟؟
میدونی؛
در واقع هیچیزت کمتر از اون خنگِ پولدار نیست. مشکل از اضافات است!

🔸تو درس خوندی، خیلی هم خوب خوندی تا معدلت بالا باشه، رفتی دانشگاه، پروژه خوب تحویل دادی، رفتی یه جایی سرتو انداختی پایین کار کردی تا افزایش حقوق بگیری، خوب کار کردی تا ترفیع بگیری، بیشتر کار کردی تا اضافه حقوق بگیری، بعد دوباره ادامه تحصیل دادی تا باز اضافه حقوق بگیری و پولت رو گذاشتی بانک تا یک ذره بیشتر بشه !

🔸اما میدونی اون خنگه پولدار چیکار کرده؟
وقتی تو درس میخوندی، اون ترک تحصیل کرده بود
وقتی تو درس میخوندی، اون شروع کرده بود یه جا کار کردن
وقتی تو درس میخوندی، اون بیشتر کار کرده بود
وقتی تو درس میخوندی، اون فهمید چون مدرک درست و حسابی نداره، پس برای پول بیشتر باید بهتر کار کنه
وقتی تو فارغ التحصیل شدی و مدرکت رو گرفته بودی دستت دنبال کار میگشتی، اون روی مهارت هاش کار میکرد
وقتی یه جایی استخدام شدی، اون فهمید که از مهارت هایی که الان داره، میتونه بیشتر درآمد داشته باشه بنابراین تصمیم گرفت برای خودش کار کنه
وقتی تو به فکر اضافه حقوق بودی، اون صبح ظهر شب داشت کار میکرد تا پول بدست بیاره
وقتی تو به فکر اضافه کاری بودی، اون فهمید به زندگیش نمیرسه اگر همیشه کار کنه، برای همین دو نفر رو استخدام میکنه که براش کار کنن
وقتی تو به فکر یک شرکت بهتر با حقوق بهتر بودی، اون به فکر این بود که چطور دو نفر کارگر/کارمندش رو تبدیل به ۲۰ نفر کنه تا بیشتر درآمد داشته باشه
وقتی تو به فکر ترفیع بودی، اون به فکر این بود که شرکت خودش رو ثبت کنه و به صورت رسمی شروع به استخدام کنه
وقتی تو فکر مصاحبه استخدامی بودی، اون به فکر استخدام کارمند خوب
وقتی تو به فکر ادامه تحصیل مجدد بودی برای حقوق بیشتر، اون به فکر دفتر دوم شرکتش بود
و وقتی تو اتفاقی اون خنگِ دوران مدرسه ت رو دیدی با خودت گفتی “خداااااا مگه من چیم ازین کمتر بود؟؟؟؟”
اون داشت میگفت:
“خدایا… ممنونم که شرایطم بدتر از اون بود“
🔸همیشه، با بیشتر دانستن، در شرایط بهتر بودن و یا دسترسی به منابع بیشتر بودن موفقیت حاصل نمیشه… هر کمبودی در زندگی وجود دارد، شانسی برای یک بهتر کردن آن به شما داده شده، واگرنه هیچوقت در چنین شرایطی قرار نمیگرفتید