به هیچ کس اعتماد نکن

پدری پسر جوانش را بالای قفسه کتاب گذاشته بود و او را تشویق میکرد که به آغوش او بپرد.

پسرک درنگ میکرد ، چون ترسیده بود.

” زود باش پسرم، بپر ! بپر ! من اینجا ایستاده ام تا تو را بگیرم.”

ولی پسرک تردید داشت و دست دست میکرد.

“نگاه کن ، من پدرت هستم. من به تو میگویم که بپری. من تو را خواهم گرفت. ”

سرانجام پسرک چشمان خود را بست و پرید.

پدر خود را کنار کشید و پسرک محکم به زمین خورد. پسرک درحالی که از درد به خود می پیچید به پدرش خیره شد.

پدر رو به پسرک کرد و گفت ” این درسی خواهد بود برای تو تا دیگر هیچ وقت به هیچ کس اعتماد نکنی. ”

 

برگرفته از کتاب سازمان دهی ذهن ، هاری لورین ، ترجمه میر مجید خلخالی زاویه

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *